کسری
شازده کوچولو پرسید:پس آدم ها کجا هستند؟ آدم در بیابان احساس تنهایی می کند... مار گفت: با آدم ها نیز آدم احساس تنهایی می کند!
کسری
پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود، با تعجب به ماهی نگاه میکرد با خود گفت: سقف قفسش که شکسته چرا پرواز نمیکند...؟
کسری
ماسه ها فراموشکار ترین رفیقان راهند پا به پایت می ایند انقدر که گاهی از سماجتشان در همراهی حوصله ات را سر می برند اما کا[!]ت تا اندک بادی بوزد یا خرده موجی بر خیزد برای همیشه از حافظه ضعیفشان رد پایت پاک شود ما از نسل ماسه نیستیم از نسل صدفیم صدفهایی که به پاس اقامتی یکروزه تا دنیا دنیاست صدای دریا را برای هر گوش شنوایی زمزمه می کنند.
کسری
شهر من اینجا نیست ! اینجا… آدم که نه! آدمک هایش , همه ناجور رنگ بی رنگی اند! و جالب تر ! اینجا هر کسی هفتاد رنگ بازی میکند تا میزبان سیاهی دیگری باشد! . شهر من اینجا نیست! اینجا… همه قار قار چهلمین کلاغ را دوست می دارند! و آبرو چون پنیری دزدیده خواهد شد! . شهر من اینجا نیست! اینجا… سبدهاشان پر است از تخم های تهمتی که غالبا “دو زرده” اند! . من به دنبال دیارم هستم, شهر من اینجا نیست…شهر من گم شده است
کسری
با من بمان ، نه برای اینکه در دنیای بی رحم تنها نباشم ، با من بمان تا در دنیای بی رحم تنهاییم ، تنهاترین باشی . . .
کسری
فردا و دیروز با هم دست به یکی کردند....دیروز با خاطراتش مرا فریب داد....فردا با وعده هایش مرا خواب کرد....وقتی چشم گشودم امروز هم گذشته بود
کسری
پروانه نیستم که به یک شعله جان دهم شمعم که جان گدازم و دودی نیاورم
کسری
در را ببنــــــد .... بگــــــذار در بزنند ... بگذار بگویند مهمــــــان نواز نیستــــــی! اینگونــــــه هر کســــــی حریــــــم دلت را لمس نمی کند ...
کسری
خالی ام ... ، حرفی نیست ... ، حرف َم این است ... خالی چطور این قدر درد می کند ...