کسری
روزی مردی جان خود را به خطر انداخت تا جان پسر بچه ای را که در دریا در حال غرق شدن بود نجات دهد. اوضاع آنقدر خطرناک بود که همه فکر می کردند هر دوی آنها غرق می شوند. و اگر غرق نشوند حتما در بین صخره ها تکه تکه خواهند شد. ولی آن مرد با تلاش فراوان پسر بچه را نجات داد.آن مرد خسته و زخمی پسرک را... به نزدیک ترین صخره رساند. و خود هم از آن بالا رفت. بعد از مدتی که هر دو آرامتر شدند. پسر بچه رو به مرد کرد و گفت: «از اینکه به خاطر نجات من جان خودت را به خطر انداختی متشکرم» مرد در جواب گفت: «احتیاجی به تشکر نیست. فقط سعی کن طوری زندگی کنی که زندگیت ارزش نجات دادن را داشته باشد!
کسری
از پروژکتورهای روز و شب ، از سکانس های تکراری زمین، خسته ام !
کسری
گرگ شنگول را می خورد.. گرگ منگول را تکه تکه می کند.. بلند شو پسرم.. این قصه برای نخوابیدن است ....... !!!!
کسری
متاسفانه بعضی از آدم ها هستند که : بی غذا ، دو ماه دوام می آورند ؛ بی آب ، دو هفته ؛ بی هوا ، چند دقیقه ؛ و بی "وجـــدان" ، خـیلی ...
کسری
برای اینکه دفتر نقاشیش سفید بود معلم تنبیه اش کرد غافل از اینکه پسرک فقط خدایی را کشیده بود که همه می گفتند دیدنی نیست
کسری
لیوان چای روی میز در انتظار جرعه است... نه تو می آیی و نه او گرم می ماند... چه گناهی دارد سماوری که داغ دیده است...
کسری
از اینکه امروز مورد توجه هستی خوشحال نباش تیتر اول روزنامه امروز،کاغذ باطله فرداست...
کسری
اون خره بود تو کلاه قرمزی .. دو روز که تحویلش گرفتن ،از فرداش اومد گفت من اسبم ... بعضی از آدما هم همینن