کسری
دلــم برای کسی تنــگ است که آمــد… نمــاند… و رفـــت ….. و پــایــان داد به هــرچه داشتــــــم
کسری
ساعتها زیر دوش به کاشی های حمام خیره می شوی غذایت را سرد می خوری ناهار ها نصفه شب ، صبحانه را شام! لباسهایت دیگر به تو نمی آیند، همه را قیچی می زنی! ساعتها به یک آهنگ تکراری گوش می کنی و هیچ وقت آهنگ را حفظ نمی شوی! شبها علامت سوالهای فکرت را می شمری تا خوابت ببرد! تنهائی از تو آدمی میسازد که دیگر شبیه آدم نیست… روزهای من اینگونه و شبهایم اصلاً نمیگذرد
کسری
چراغی نیست ک خاموش شود !رفاقت حادثه نیست ک فراموش شود !ای دوست برای دوست جان باید داد !در راه محبت امتحان باید داد "
کسری
درد ِ دل کـه می کنــی .. ضعـف هـایـت، دردهـایــت را می گـذاری درِ سیـنی و تعـارف می کـنی! کـه هـر کـدامـش را کـه می خواهنــد .. بــردارنـد … تیــز کننــد … تیــغ کننــد … و بــزننـد بـه ….روحـت !!
کسری
چه بسیار نگاه ها در جهان سرگردانند که در چشمی جای گیرند و چه بسیار فریادهایی که بر سنگ خاموش بوسه می زنند
کسری
آسمـــان هـم کـه بـاشی بـغلت خـواهـــــم کـرد … فـکر گـستـردگـــی واژه نبـاش هـمه در گـوشــــه ی تـنـهایـی مـن جـا دارنـد …
کسری
همیشه انقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهی به پشت سرت کن شاید کسی در پی تو می دود و نامت را با صدای بی صدایی فریاد میزند و تو... هیچ وقت او را ندیده ای