❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
خدانگهدار............عصر خوبيرو واستون آرزو ميكنم
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
آخرین حرف قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض، صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض، یک طرف خاطره ها! ...یک طرف پنجره ها! در همه آوازها! حرف آخر زیباست! آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم؟ حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست.
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
وقتی که بودنت برای همه بی معنیست ، بیهوده نفس کشیدن چرا...؟!
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
داشت دفترمشقش را جمع می کرد.چشمش افتاد به روزنامه ای که مادر روی آن برای همسایه ها سبزی پاک کرده بود.تیترش یک "سه" بود با بینهایت "صفر"جلوش.عدد "سه"ناگهان او را از جا پراند. - بابا، پس فردا با بچه های مدرسه می برنمون اردو. سه هزار تومن می دی؟ بابا سرش را بلندنکرد.باصدایی آرام گفت:فردا یه کم بیشتر مسافر می برم، سه هزار تومن هم به تو میدم. با وعده شیرین بابا خوابید. صبح زود، رفت کنارپنجره. پرده را کنار زد. باران ریزوتندی می بارید.قطره های باران برای رسیدن به زمین مسابقه گذاشته بودند. بند دلش پاره شد:آخه توی این بارون که مسافر سوار موتور بابام نمی شه. اشک توی چشمهایش حلقه زد. از پشت پنجره آمد کنار. یک قطره اشک از روی صورتش چکید روی یکی از بینهایت "صفر"هایی که جلوی عدد"سه" رژه می رفتند...
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
عــاشقی احساس میخواهد تو گر خواهی بدان . . . هر که این احساس دارد دیگرش انسـان مخوان باید خریدارم شوی تا من خریدارت شــوم از جان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم مـن نیستــم چون دیگـران بازیچـه بازیگـران اول به راه آرم تــو را وانـگـه گرفتــــارت شـوم
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
آدما تا وقتي کوچيکن دوست دارن براي مادرشون هديه بخرن اما پول ندارن ... وقتي بزرگتر ميشن ، پول دارن اما وقت ندارن ... وقتي هم که پير ميشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن! ... به سلامتي همه مادراي دنيا...
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
گرمترین بوسه ها را نصیب کسی کن که در سردترین لحظه ها به یاد توست ...
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
میدانم تا پلك به هم بزنم میآیی ؛ با انار و آینه دردستهایت !! ... . . . به قول ِ فروغ : " من خواب دیدهام " ...
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
کاش دنیا می مُرد دلم نیامد بگویم آدم ها! آنوقت هیچکس سراغی از ما نمی گرفت من لَم می دادم به خیالی که خیال نبود و تو تکیه می دادی به من و مُدام شعر می خواندی شعر شعر شعر .. عمری بیهوده نمی گذشت !
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
فرهاد میدانست صد سال نمیتواند ..... کوه را بکند ..... فقط میخواست یک عُمر،اسمش را با "شیرین" بیاورند...