اون موقه که به دنیا اومده بودم زردی ِ شدید داشتم ... اینجوری بهم گفتن که زردی ِ خونم شده بود 21 یا 22 که فک کنم عادیش باید 10 باشه دیگه مجبور شدن کلا خونمو عوض کردن کلا از همون اولشم شومپت بودم
هر کسی اعتقادات خودشو داره ... منم همینطور و نمیذارم کسی بهم بگه چی خوبه چی بد ... و عدتاییم که دارم ُ تغییر نمیدم ... مثل همین که هر موقع پای کامپیوترم باید شعر بخونه ... جزء چیزاییه که تغییر نمیکنه ... واسمم مهم نیست کسی چی میگه ...
دختر دایی 6 سالهَ م اومده تو اتاقم بیسکوییتی که رو میزم بود رو برداشته داره میبره... بعد تازه اومده پشتم واستاده میگه : نیمـــا با بیسکوییتت خدافظی کن . دختر داییه داریم ؟ ...................