❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد
سارا به سین سفره مان ایمان ندارد
بعد از همان تصمیم کبری ابرها هم
یا سیل می بارد و یا باران ندارد
بابا انارو سیب و نان را می نویسد
حتی برای خواندنش دندان ندارد
انگار بابا همکلاس اولی هاست
هی می نویسد این ندارد آن ندارد
بنویس کی آن مرد در باران میاید
این انتظار خیسمان پایان ندارد
ایمان برادر گوش کن نقطه سر خط
بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
تنها ، و روی ساحل ، مردی به راه میگذرد. نزدیک پای او دریا ، همه صدا. شب ، گیج در تلاطم امواج. باد هراس پیکر رو میکند به ساحل و در چشمهای مرد نقش خطر را پر رنگ میکند. انگار هی میزند که: مرد ! کجا میروی ، کجا؟ و مرد میرود به ره خویش. و باد سرگران هی میزند دوباره: کجا میروی؟ و مرد میرود. و باد همچنان… امواج ، بی امان، از راه میرسند لبریز از غرور تهاجم. موجی پر از نهیب ره میکشد به ساحل و می بلعد یک سایه را که برده شب از پیکرش شکیب. دریا ، همه صدا. شب ، گیج در تلاطم امواج. باد هراس پیکر رو میکند به ساحل و …
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی. پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا شاید سرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد. در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش ، نداشتههاش رو از خدا طلب میکرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد. - آهای، آقا پسر! پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد.پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: - شما خدا هستید؟ - نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم! - آها، میدانستم که با خدا نسبتی دارید!
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
خودت را نقد کن
تا دیگران تورا به نسیه نفروشند …
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
اگه دیدی چیزی آخرش خوب تموم نشد، بدون آخرش نیست.
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
عاشق عاشقی باش و دوست داشتن را دوست بدار ، از تنفر متنفر باش و به مهربانی مهر بورز ، با آشتی آشتی کن و از جدایی جدا باش… *زرتشت*..
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
ای آن که گاه گاه ز من یاد می کنی
پیوسته شادزی که دلی شاد می کنی
گفتی: “برو!” ولیک نگفتی کجا رود
این مرغ پر شکسته که آزاد می کنی
پنهان مساز راز غم خویش در سکوت
باری، در آن نگاه، چو فریاد می کنی
ای سیل اشک من! ز چه بنیاد می کنی؟
ای درد عشق او! از چه بیداد می کنی؟
نازک تر از خیال منی، ای نگاه! لیک
با سینه کار دشنه ی پولاد می کنی
نقشت ز لوح خاطر سیمین نمی رود
ای آن که گاه گاه ز من یاد می کن
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
وقتی برای از تو گفتن واژه ها کم می آورند، وقتی دیگر گنگ و گیج و مبهوت پی توصیفی از توام، زیبا . . . کوتاه . . . عاشقانه : دوست دارمت
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچیک از مردم این آبادی... به حباب نگران لب یک رود قسم، و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت، غصه هم می گذرد، آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند... لحظه ها عریانند. به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز. سهراب