❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
چه رابطهء مرموزی است میان پیداترین زخم..... و پنهانترین راز....!
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
گاه قدم ميزنم و به دور درست و آينده مي نگرم گاه نيز مي ايستم و به پشت سر و گذشته مي نگرم اما نه اميدي در اينده مي بينم و نه حسرت گذشته را مي خورم
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
مثل آن مسجد بین راهی تنهایم هر کس هم که می آید ، مسافر است می شکند هم نمازش را ، هم دلم را و می رود . . .
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
دلم می خواست زمان را به عقب باز می گرداندم .... نه برای اينکه آنهايی که رفتند را باز گردانم ؛ برای اينکه نگذارم بيايند .!!!
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
شعر «گناه» فروغ فرخ زاد – دیوان دیوار----------->ديدگاه
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
هی میگویی چه خبر از شب ِ پاییز جز باران و کمی دلتنگی چه انتظاری داری؟
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
موهایم را کوتاه کردم
وقتی تو رفتی ...
تا روزی که بازمی گردی
بلندای نبودنت را
در من ببینی ...!
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
من امروز مسخره ی عامم مضحکه ی خاص به قصه یی مانندم ملال انگیز بی معنا اما من می بینم عبور آن کس را که هیچکس نمی بیند از کوهسار زمان
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
به من چیزی بگو شاید هنوزم فرصتی باشه یه کاری کن برای ما ، اگه مایی هنوزم هست گریزی جز شکستن نیست . . .
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
بس که دیوار دلم کوتاه است
هر که از کوچه تنهایی من می گذرد
به هوای هوسی هم که شده
سر کی می کشد و می گذرد
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
خوشبختی اون چیزی نیست که کسی از بیرون ببینه، خوشبختی تو دل آدمه. دل که خوشبخت باشه، خوشبختی.
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
ماندگاری در من !
چون نقش کتیبه ای
بر دل کوه !
بی آنکه
بخواهم روزهای رفته
یا مانده را
بشمارم ...
روز و روزگارم
به تو پیوسته است ...
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
این حوالی کسی هست که ... بوی تازگی میدهد عطر تنش دستانش گرم است .. و نگاهش کاش تا همیشه برای من بماند آری ، این حوالی هنوز هم فرصتِ عاشقی هست