❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
هنوز هم دلم تنگ می شود
برای محض حرف زدنت
و برای تکیه کلامهایت
که نمی دانستی
فقط کلام تو نبود
من هم به آنها
تکیه داده بودم . . .
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
نشناختمت هنوز آرام ميروي از خاطرم تو زود آرام مثل باد آرام مثل رود آرام مثل خواب از ياد ميروي
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
نه در آغوشم نه در نفسهایم نه در دلم که در گلوی منی بغض کردهای و مرا هر لحظه نزدیکتر میکنی به انفجار درونم…! شب که میرسد کتاب دلم را ورق می زنم و روزهای بی تو بودن را شماره می کنم ای کاش مثل قاصدک عاشق بودی و احوال دلم را می پرسیدی!!! باران از چشمت افتاد باد شکل تنت پاییز را پشت در گذاشت کفش های رفتنت جفت سفر بود…! نگاهم را، تا انتهای افق های دور پرواز میدهم شاید ،آنجا نشانی از تو بیابم !
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
هروقت در آغوش من بودی چشمانت را میبستی … نمیدانم به خاطر احساس زیاد بود یا خود را در آغوش دیگری تصور میکردی
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
از زنده ياد حسين پناهي پس اين ها همه، اسمش زندگي است دلتنگي ها، دل خوشي ها، ...ثانيه ها، دقيقه ها... حتي اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمي كه برايت نوشته ام برسد ما زنده ايم چون بيداريم ما زنده ايم چون مي خوابيم و رستگار و سعادتمنديم زيرا هنوز بر گستره ويرانه هاي وجودمان پانشيني براي گنجشك عشق باقي گذاشته ايم خوشبختيم زيرا هنوز صبح هامان آذين ملكوتي بانگ خروس هاست سرو ها مبلّغين بي منت سر سبزي اند و شقايق ها پيام آوران آيه هاي سرخ عطر و آتش؛ برغنچه هاي پياز ترانه هاي طراوتند و فكر کن... واقعا فكر كن كه چه هولناك مي شد، اگر از ميان آواها بانگ خروس و پارس سگ را بر مي داشتند و همين طور ريگ ها و ماه و منظومه ها را ما نيز بايد دوست بداريم ... آري بايد.... زيرا دوست داشتن بال روح ماست
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
حـرف ها دارم امــا بزنــم یـا نـــزنم ؟ با توأم بـا تـو ! خــدا را بـزنــم یـا نـزنــم ؟ همــه ی حـرف دلـم بـا تو همیــن اسـت که " دوســت " چـه کنــم حـرف دلــم را بــزنم یا نــزنـم ؟! * قیصــر امیــن پـور *
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
دوبــاره تکـــرار نکن ، خستـــه تر از آنــم که منتظر پــایــانش باشـــم ! سالــهاستـــ بی قصــه میخــوابــم ... من کــه هیچ / کلــاغ قصه هم از شنیدن " یکی بود ، آن یکی گور به گور بود " عــاصی شده -
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
خدايا .پروردگارا! به كه واگذارم مي كني؟ به سوي كه مي فرستي ام؟ به سوي آشنايان و نزديكان؟ تا از من ببرند و روي برگردانند. يا به سوي غريبان و غريبه گان تا گره در ابرو بيافكنند و مرا از خويش برانند؟ يا به سوي آنان كه ضعف مرا مي خواهند و خواري ام را طلب مي كنند؟