❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
فصلی تازه در راه است
دست در دست هم
یک برگ سرخ
ورق میخورد
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
دین راهگشا بود و تو گمگشتۀ دینی
تردید کن ای زاهد اگر اهل یقینی
آهو نگران است، بزن تیر خطا را
صیاد دل از کف شده! تا کی به کمینی؟
این قدر میاندیش به دریا شدن ای رود
هر جا بروی باز گرفتار زمینی
مهتاب به خورشید نظر کرد و درخشید
هر وقت شدی آینه، کافیست ببینی
ای عقل بپرهیز و مگو عشق چنان است
ای عشق کجایی که ببینند چنینی
هم هیزم سنگین سری دوزخیانی
هم باغ سبکسایۀ فردوس برینی
ای عشق! چه در شرح تو جز «عشق» بگوییم
در سادهترین شکلی و پیچیدهترینی
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
از چشم یا آسمان
فرقی نمیکند
باران وقتی بر زمین افتاد
دیگر باران نیست
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
ببـــیــــــن این اسمش دلــــــه! اگر قرار بــــــود بفهمه که فاصله یعنی چــــــــی... اگر قرار بــــــود بفهمــــه که نمیشــــه میشد مغــــــــز! دلـــــه... نمی فهمــــــه!
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
یک پرنده می نو یسم از قفس پرید آ ن پرنده شیشه دریچه را ندید آن پرنده سینه سرخ سرخ سرخ سرخ سرخ روی آسمان شیشه خط کشید آ ن پرنده را به شکل سیب می کشم سیب سرخ پرزدوبه آسمان رسید آسمان بهشت شد تو آمدی وبعد... دستهای عاشق تو یک پرنده چید توی دستهای توپرنده خواب رفت خواب سرخ آسمان یک دریچه دید آن پرنده شیشه درچه را ندید قطره قطره سرخ توی دفترم چکی
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد
سارا به سین سفره مان ایمان ندارد
بعد از همان تصمیم کبری ابرها هم
یا سیل می بارد و یا باران ندارد
بابا انارو سیب و نان را می نویسد
حتی برای خواندنش دندان ندارد
انگار بابا همکلاس اولی هاست
هی می نویسد این ندارد آن ندارد
بنویس کی آن مرد در باران میاید
این انتظار خیسمان پایان ندارد
ایمان برادر گوش کن نقطه سر خط
بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد