❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
برایم تعریف کن هرگز فراموش نشدن چه حالی دارد...!؟
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
چه رابطهء مرموزی است میان پیداترین زخم..... و پنهانترین راز....!
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
چه رابطهء مرموزی است میان پیداترین زخم..... و پنهانترین راز....!
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروک ویران را کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم .. و من چون شمع می سوزم … و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
گاه قدم ميزنم و به دور درست و آينده مي نگرم گاه نيز مي ايستم و به پشت سر و گذشته مي نگرم اما نه اميدي در اينده مي بينم و نه حسرت گذشته را مي خورم
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
مثل آن مسجد بین راهی تنهایم هر کس هم که می آید ، مسافر است می شکند هم نمازش را ، هم دلم را و می رود . . .
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
مثل آن مسجد بین راهی تنهایم
هر کس هم که می آید ، مسافر است
می شکند هم نمازش را ، هم دلم را
و می رود . . .
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یك تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همان جا به تعویض لاستیك بپردازد. هنگامی كه سرگرم این كار بود، ماشین دیگری به سرعت از روی مهره های چرخ كه در كنار ماشین بودند گذشت و آن ها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد. مرد حیران مانده بود كه چه كار كند. تصمیم گرفت كه ماشینش را همان جا رها كند و برای خرید مهره چرخ برود. در این حین، یكی از دیوانه ها كه از پشت نرده های حیاط تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت: - از ٣ چرخ دیگر ماشین، از هر كدام یك مهره بازكن و این لاستیك را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی. آن مرد اول توجهی به این حرف نكرد ولی بعد كه با خودش فكر كرد دید راست می گوید و بهتر است همین كار را بكند. پس به راهنمایی او عمل كرد و لاستیك زاپاس را بست. هنگامی كه خواست حركت كند رو به آن دیوانه كرد و گفت: - خیلی فكر جالب و هوشمندانه ای داشتی. پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟ دیوانه لبخندی زد و گفت: - من اینجام چون دیوانه ام. ولی احمق كه نیستم