❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
اي سراپايت سبز دست هايت را چون خاطره اي سوزان در دست هاي عاشق من بگذار و لبانت را چون حسي گرم از هستي به نوازش لب هاي عاشق من بسپار باد ما را با خود خواهد برد فروغ فرخزاد
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
خــــــــــــدایا!
کاش اعتـــــــراف کنی
جهنمــــــی در کار نیست...
برای ما
همین روزهای برزخــــی زمینــــــی کا[!]ت...!
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
میان پنجره و دیدن همیشه فاصله ایست’"
بعضی چه ساده می گذرند و بعضی
چه آسوده می مانند
...
امروز هم گذشت و
من ماندم
تو گذشتی
( فروغ فرخزاد)
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
هیچ گاه ویترینی نداشته ام تا دلم را در آن به نمایش بگذارم در قامت یک فروشنده دوره گرد عاشق تو شدم از این روست که تمام خیابانهای شهر عشق مرا می شناسند
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
سلام............................
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
خدانگهدار همه.............
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
هیچ کس نمی فهمه در لیوانهای ویسکی و سیگارهای پشت سرهم چه غم و تنهایی ریخته شده...!
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
و تقدیر من این بوده است آدم برفی ات باشم! بهاری تازه در راه است خواهی رفت می دانم!
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
اونی که گفته بود پیشم می مونه کسی که من دلم می خواد همونه اونی که تو پاییز واسم قسم خورد فقط با من همیشه مهربونه اون کسی که با ذوق و شوق به من گفت باید که وایساد جلوی زمونه اونی که گفت قسمت همش دروغه یه چیزیه درست مث بهونه اونی که ماجرای عاشقیشو گلدون اطلسی مونم می دونه اون کسی که می گفت ستاره هامون تو بهترین نقطه ی کهکشونه اون که می گفت توکل دوتامون به لطفای خدای آسمونه اون که می گفت دق می کنه اگر که پای کس دیگری در میونه اون که می گفت چاره فقط سکوته واسه جواب حرف عاشقونه نمی دونم چی شد که رفت و آخر پیغام فرستاد من می رم دیوونه
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
وقتی روزگار مرا فراموش میکند دیگر امیدی برای آینده نیست زندگی را به دست فراموشی می سپارم زیرا که زندگی مرا سالهاست فراموش کرده است شادیها را در تاریکی دفن کرده ام تا بتوان در کنار غم ها به آرامش برسم چراغ سیاه تنهایی را در اتاقم نهاده ام و تاریکی و تنهایی فضای اتاقم را پوشانده است سالهاست که دیگر صدای خودم تنهای صدای ماندگار گشته زمزمه های لرزان و اشکهای ریزان دیگر حتی نعره هایم نیز شنیده نمی شوند به انتظار نشسته ام اما از انتظار نیز خسته شده ام مرگ نیز مرا لایق بردن نمی داند به کجا پناه ببر
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود؛ روی نیمکتی چوبی؛ روبه روی یک آب نمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید :
- غمگینی؟
- نه
- مطمئنی؟
- نه
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم
- راست می گی؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد؛ کیفش را باز کرد؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
من نه عاشق بودم
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم بودم و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزید
من خودم بودم دستی که صداقت می کاشت
گر چه در حسرت گندم پوسید
من خودم بودم هر پنجره ای
که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود
و خدا می داند بی کسی از ته دلبستگیم پیدا بود
من نه عاشق بودم
و نه دلداده به گیسوی بلند
و نه آلوده به افکار پلید
من به دنبال نگاهی بودم
که مرا از پس دیوانگیم می فهمید
آرزویم این بود
دور اما چه قشنگ
که روم تا در دروازه نور
تا شوم چیره به شفافی صبح
به خودم می گفتم
تا دم پنجره ها راهی نیست
❤...كــيـــ NA ــــآ...❤
از انتهای خیالت تا هر کجا که بروی ، بازهم بهم میرسیم ، زمین بیهوده گرد نیست !