اعتراف میکنم :یه بار یه بنده خدایی داشت راجع به امواتش حرف میزد میگفت پدر خدا بیامرزم اینجوری اونجوری بده این که حرفش تموم شد من گفتم: خدا رفتگانتون رو بیشتر کنه!!!!! مناون
سلامتی اونایی که 8 صبح کلاس دارن ... ولی صبح پا میشن 10 دقیقه زمین و نیگا میکنن، ساعت و نیگا میکنن، به اون خراب شده فک میکنن، پسِ کله شونو میخارونن یه کم دیگه خمیازه میکشن بعد میبینن خوابشون میاد دوباره وِلا میشن رو تخت میخوابن..!!!
بچه تا وقتی بدنیا نیومده، میگن: کی میشه بیاد، ببینیمش! وقتی بدنیا میآد، میگن: کی میشه بزرگ بشه، کاراشو خودش بکنه! وقتی هم بزرگ میشه میگن: کی میشه عروسی کنه بره، راحت شیم! بعد که ازدواج میکنه، میره، دوباره میگن: کی میشه بیاد ببینیمش! بابا تکلیف خودتونو با ما مشخص کنید دیگه !!
یکی از شبایه قدر بود ساعت 4 بامداد داشتم از مسجد برمیگشتم خونه تو خیابونه کوچمون دوستمو از پشت دیدم که داره لواشک میخوره و هدفون تو گوششه-گفتم عجب حالی میده حالشو بگیرم بعد دویدم و با تمامه قدرت یه اردنگی نثارش کردم برگشت و با چشمانی بهت زده نگام کرد-واسه چند ثانیه تو چشمایه همدیگه خیره شده بودیم-به خودم گفتم اه این که امیر نیست...
هیچ جاش نکته انحرافی بود
14 سال و 10 ماه و 19 روز و 17 ساعت و 7 دقيقه قبلهمون 2 تا رو هم پاک کنی بهتر هم میشه
چون اصن به مضمون جمله نمیخوره
14 سال و 10 ماه و 19 روز و 17 ساعت و 5 دقيقه قبلباشه
14 سال و 10 ماه و 19 روز و 17 ساعت و 3 دقيقه قبلآفرین
14 سال و 10 ماه و 19 روز و 17 ساعت قبل

14 سال و 10 ماه و 19 روز و 16 ساعت و 57 دقيقه قبل