به مامان میگم شام حاضره یه ژست گرفته به خودش میگه الان یه دونه سیب خوردی !!!!!! میگم مامان سیب از کی وعده ی غذایی حساب میشه؟ میگه وقتی شام نذاشته باشم میفهمی(یعنی الان) بدبخته گرفتار منم منننن
دختر هفت ساله: ♥ این اتفاق تاسف بار در محله ی جردن رخ داده : مادر دختر ۷ ساله از خانه بیرون میرود برای خرید بعد از ۱۰ دقیقه دختر درب خانه ی همسایه را میزند پسری ۲۷ ساله به اسمه مهدی در رو باز میکنه با روی خوشی با الناز صحبت میکند الناز میگوید : من تنهام میشه بیایید خانه ی ما زیر غذا رو کم کنید تا مادرم برسه من از گاز میترسم وگرنه خودم این کار انجام میدادم، مهدی که متعجب شده بود به خانه ی دختر ۷ ساله(الناز ) میرود، وقتی مهدی وارد میشود میبیند گاز روشنه زیره گاز رو کم میکنه بعد الناز برای مهدی یک لیوان شربت میاره داخل شربت داروی بیهوشی ریخته بود، مهدی با خوردنه شربت به خوابی عمیق فرو میرود در همین لحظه الناز داد میزنه بهار بیا یه نفر سرکار رفته همه ی این متن رو خونده
یعنی عاشق این بچه مدرسه ای هام که تو مدرسشون مانور مقابله با زلزله میزارن... اخبار داره نشون میده رفتن باهاشون مصاحبه میکنن... دختر خرس گنده خوابیده رو زمین در حال گریه... خبرنگار در حال دویدن به سمت مجروح(!!!) که مثلا هیجان بالا بره!!! خبرنگار: چی شده خانوم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دختره در حال گریه: سر کلاس نشسته بودیم یهو زلزه شد دیوار ریخته رو پام ، پام درد میکنه... ((گریــــــــــــــــــه شدیــــــــــــــــد)) خبرنگار رو به امداد گر: آقا چیکار میتونین واسشون بکنین؟؟؟ امدادگر: ما کمک های اولیه احیا (!!!) رو واسه ایشون انجام دادیم منتظر آمبولانسیم که بیاد انتقالشون بدیم به بیمارستان!!!!!!! مامانم در حال تلویزیون دیدن (باگریه): خــــــــــاک تو سر این خبرنگاره که نمیدونه وقتی طرف درد داره نباید بره باهاش مصاحبه کنه....!!!!!!!!!!! من ، داداشم و بابامگرفتـــــــــــــــــــار شدیم به خداااااااااا
هیچ جاش نکته انحرافی بود
14 سال و 10 ماه و 19 روز و 17 ساعت و 8 دقيقه قبلهمون 2 تا رو هم پاک کنی بهتر هم میشه
چون اصن به مضمون جمله نمیخوره
14 سال و 10 ماه و 19 روز و 17 ساعت و 5 دقيقه قبلباشه
14 سال و 10 ماه و 19 روز و 17 ساعت و 3 دقيقه قبلآفرین
14 سال و 10 ماه و 19 روز و 17 ساعت قبل

14 سال و 10 ماه و 19 روز و 16 ساعت و 57 دقيقه قبل