امروز اومدم از غم و غصه و ناراحتی بنویسم...یاد کربلا افتادم ..درد من قابل مقایسه با درد زینب و رقیه نیست..خجالت کشیدم...نتونستم بنویسم.. این دردا که ما داریم درد نیست بچه ها #حرم#حضرت#رقیه
اگر رخ بر بتابانم
دوباره می نشید بر سر راهم
دلم را می رباید ، با طنین گرم و زیبایش
که در قاموس پاک کبریایی ، قهر نازیباست
چه زیبا عاشقی را دوست می دارم
دلم گرم است می دانم ، که می داند
بدونِ لطف او ، تنهای تنهایم
اگر گم کرده ام من راه و رسم بندگی ،
اما
دلم گرم است ، می دانم
خدای من ، خدایی خوب می داند
و می داند که سائل را نباید دست خالی راند
هی یادش بخیر محرم 14 سال پیش..بچه شرا میریختن بیرون تکیه شیطونی می کردن..منو بابا و مامانم هرسال می رفتیم آخرین سالی که اینجا بودیم تو اردو آمادگی مسابقات رزمی کشوری بودم و شب با مامان و بابا رفتیم تکیه ..دختر عمم اومد بهم گفت می دونی چی شده؟ گفتم نه خب بگو..گفت فربر و پسرای دیگه که فوق لعاده شیطون بودن رفتن در ماشین بابات رو دارن باز می کنن..منم عصبانی شدم با دختر عمم و چند تا دختر سرتق دیگه رفتیم سراغ اونا..دیدم همه پسرا دور فربر جمع شدن و تشویقش می کنن فربرم خم شده در حال تقلا کردن برای باز کردن در ماشین بابام..چشمتون روز بد نبینه یه آبدولیوا چاگی نثارش کردم 2 متر پرید بالا..تموم پسرا و نوچه هاش دادا می زدن ..فربر پر پر ...فربر پر پر..دیگه ما رفتیم و همدیگرو ندیدیم شنیدم آقای مهندس شده و برو بیایی برا خودش داره اما بین بچه ها همچنان به فربر پر پر معروف بود..تا اینکه چند وقت پیشا فهمیدن ما برگشتیم اومدن خونمون..مدامم مامانش از تاسوعا عاشورا و قدیما می گفت...من فربر