دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

Mehdi I
مرد
امتیاز: 5062

دنبال‌شدگان

(426 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(505 کاربر)

گروه‌ها

بازدید

Mehdi I
947196_550782108291951_495625038_n.jpg Mehdi I

برای ناهار آماده باشین 1

Mehdi I
Mehdi I

چقدر بده آدم یه جا شب شام دعوت باشه بدونه شام چیه !

Mehdi I
Mehdi I

> با گفتن > موضوع انشاء در چشمان خواهرم اشک > جمع می شود و وقتی دلیل اشک های > خواهرم رو می پرسم می گوید: "کمی > خس و خاشاک رفت توی چشمم!" > البته من هر چی دور و برم رو نگاه > می کنم نشانی از گرد و خاک نمی > بینم، به خواهر می گویم: "تو در > مورد ازدواج چی می دونی؟" و > خواهرم باز اشک می ریزد. > ما از این انشاء نتیجه می گیریم > بحث در مورد ازدواج خیلی خطرناک > است زیرا امکان دارد ملاغه یا > ماهیتابه به سرمان اصابت کند، این > بود انشای من ... > > با تشکر از > اهالی خانه که در نوشتن این انشا > به من کمک کردند!

Mehdi I
Mehdi I

> بابایی که تازه بهوش اومده بود > گفت: "خب خانم! اول تحقیق کن، بعد > مجازات کن! کله ام داغون شد!" > و مامانی هم گفت: "منم مثل خودت و > اون آقا شیره عمل می کنم، عیبی > داره؟!" > بابایی به ماهیتابه که هنوز توی > دستای مامانی بود نگاهی کرد و گفت: > "نه! حق با شماست!" > مامانی گفت: "توی انشات بنویس > همه ی مردها سر و ته یه کرباس > هستند!" > بابابزرگ که گوشه ی اتاق نشسته بود > و داشت با کانالهای ماهواره ور می > رفت و هی شبکه عوض می کرد متوجه > صحبت های ما شد و گفت: "نوه ی گلم! > بیا پیش خودم برات انشا > بگم!" > مامانی هم گفت: "آره برو پیش > بابابزرگت، با هشت ازدواج موفق و > دوازده ازدواج ناموفقی که داشته > می تونه توضیحات خوبی برات در مورد > ازدواج بگه!" > پیش بابابزرگ می روم و بابابزرگ می > گوید: "ازدواج خیلی چیز خوبی > است، و انسان باید ازدواج کند ... > راستی خانم معلمتون ازدواج کرده؟ > چند سالشه؟ خوشـ ..." > بابابزرگ حرفهایش تمام نشده بود > که این بار ملاغه ای از طرف مامان > بزرگ به سمت بابابزرگ پرتاب شد، > البته چون مامان بزرگ هدفگیری اش > مثل مامانی خوب نیست ملاغه به سر >

Mehdi I
Mehdi I

> و قدرت ضربه و هدفگیری اش خیلی خوب > شده، ملاغه با آنچنان سرعتی به سر > بابایی اصابت کرد که با چشم مسلح > هم دیده نمی شد. > مامانی > گفت: > "در مورد چی صحبت می کردین که > باز بابات جو گیر شده بود و می گفت > سلطان خونه است؟!" > و من جواب دادم: "در مورد > ازدواج" > مامانی اخمهاش توی همدیگه رفت و > ماهیتابه رو برداشت و به سمت > بابایی که کم کم داشت بهوش می اومد > قدم برداشت، مامانی همونطور که به > سمت بابایی می اومد گفت: "حالا > می خوای سر من هوو بیاری؟! داری بچه > رو از همین الان قانع می کنی که یه > دونه مامان کافی نیست؟! می دونم > چکارت کنم!" > مامانی این جمله رو گفت و محکم با > ماهیتابه به سر بابایی زد و بابایی > دوباره بیهوش شد. > بعد از بیهوش شدن بابایی، مامان > ازم خواست کل جریان رو براش توضیح > بدم، > منهم گفتم که موضوع انشاء این > هفته مون اینه که "ازدواج را > توصیف کنید."

Mehdi I
Mehdi I

> پیش بابایی می روم و از او > می پرسم: > "ازدواج چیست؟" > بابایی هم گوشم را محکم می پیچاند > و می گوید: > "این فضولی ها به تو نیومده، > هنوز دهنت بوی شیر میده، از این به > بعد هم دیگه توی خیابون با دخترای > همسایه ها لی لی بازی نمی کنی، > ورپریده!" > متوجه حرف های بابایی و ربط آنها > به سوالم نمی شوم، بابایی می پرسد: > "خب حالا واسه چی می خوای بدونی > ازدواج یعنی چی؟!" > در حالی که در چشمهایم اشک جمع شده > است می گویم: > "بابایی بهتر نیست اول دلیل > سوالم رو بپرسید و بعد بکشید؟!" > بابایی با چشمانی غضب آلوده > می گوید: > "نخیر! از اونجایی که من سلطان > خانه هستم و توی یکی از داستان ها > شنیدم سلطان جنگل هم همین کار رو > می کرد و ابتدا می کشید و سپس > تحقیقات می کرد، در نتیجه من همین > روال را ادامه خواهم ..." بابایی > همانطور که داشت حرف می زد یک دفعه > بیهوش روی زمین افتاد، باز هم > مامانی با ملاغه سر بابا رو مورد > هدف قرار داده بود، این روزها > مامان به خاطر تمرین های مستمرش در > روزهای آمادگی اش به سر می بره > و قدرت ضربه و هدفگیری اش خیلی خوب > شده، ملاغه با آنچنان سرعتی

ممد
ممد

ﻣﺮﯾﺪﯼ ﺑﻪ ﺷﯿﺦ ﮔﻔﺖ : ﯾﺎ ﺷﯿﺥ، ﺍﯾﻦ ﻓﯿﺽ ﭘﻮﮎ ﺍﺑﺰﺍﺭﯾﺴﺖ ﺑﻪ ﻏﺎﯾﺖ ﻧﯿﮑﻮ ... ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﺩﺧﺘﺮ ﺧﺎﻟﻪ ﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﻋﻤﻮﯼ ﻣﺎﻥ ﻣﺤﻞ ﺳﮓ ﻧﯿﺰ ﺑﺮ ﻣﺎ ﻧﮕﺬﺍﺭﻧﺪﯼ ﺍﻣﺎ ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﺯﯾﺮ ﻋﮑﺴﻬﺎ ﯾﺎ ﺍﺳﺘﺎﺗﻮﺳﻬﺎﯼ ﺍﯾﺸﺎﻥ ﻣﻄﻠﺒﯽ ﻫﻤﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ﺑﺎ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﺗﺸﮑﺮ ﻫﻤﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪﯼ ﻭ ﺣﺘﯽ ﻧﺴﺒﺖ ﻓﺎﻣﯿﻠﯽ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﺩﻗﯿﻘﺎ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﮐﺮﺩﻧﺪﯼ ... ﺷﯿﺦ ﭘﻮﺯ ﺧﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﭘﻔﯿﻮﺯِﺍﻻﻍ ﺍﻟﺪﻭﺙ ﺍﺗﻔﺎﻗﺎ ﺍﯾﺸﺎﻥ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻣﺠﺎﺯﯼ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺍﻧﺰﺟﺎﺭ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪﯼ ﻭ ﻋﻠﺖ ﺁﻧﮑﻪ ﺍﯾﺸﺎﻥ » ﻧﻮﻉ ﻧﺴﺒﺖ ﺧﻮﯾﺸﺎﻭﻧﺪﯼ « ﺭﺍ ﻣﻄﺮﺡ ﮐﺮﺩﻧﺪﯼ ﺍﯼ ﺍﺣﻤﺎﺭﺍﻟﻬﻮﯾﺞ ﺍﺯ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻭﻋﻼﻗﻪ ﻧﺒﻮﺩﻧﺪﯼ ﻭﺍﻻﮐﻦ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﻪ ﻣﺨﺎﻃﺒﯿﻦ ﺧﺎﺹ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﺳﺎﻧﺪﻧﺪﯼ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﯾﻮﺙ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﺑﻮﺩﻧﺪﯼ ﻭ ﺁﻭﯾﺰﺍﻥ ﻫﻤﯽ ﺑﺎﺷﻨﺪﯼ ﺗﺎ ﻣﺨﺎﻃﺐ ﺧﺎﺹ ﺑﻪ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺷﻤﺎ ﮔﯿﺮ ﻧﺪﺍﺩﻧﺪﯼ ﻭ ﯾﺎ ﺣﻮﺍﺳﺸﺎﻥ ﺑﺎﺷﻧﺪﯼ ﻭ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﻨﻮﯾﺴﻨﺪﯼ ﮐﻪ ﺗﻮِ ﺍﺑﻠﻪ ﭘﯿﺰﻭﻟﯽ ﭘﯽ ﺑﻪ ﺍﺭﺗﺒﺎﻁ ﺍﯾﻨﺎﻥ ﺑﺒﺮﺩﻧﺪﯼ ﻭ ﮐﻞ ﺍﻟﻔﺎﻣﯿﻞ ﺭﺍ ﺧﺒﺮﺩﺍﺭ ﻧﻤﺎﯾﻧﺪﯼ !!!!!! ﻣﺮﯾﺪ ﭼﻮ ﭼﻨﯿﻦ ﺷﻨﯿﺪﻧﺪﯼ ﺧﺸﺘﮏ ﺑﺮ ﺳﺮ ﮐﺸﯿﺪﻧﺪﯼ ﻭ ﺑﺮ ﺣﻤﺎﺭﺕ ﻭ ﺣﻤﺎﻗﺖ ﺧﻮﯾﺶ ﻧﻌﺮﻩ ﻫﻤﯽ ﺑﺰﺩﻧﺪﯼ ﻭ ﺑﻪ ﻓﯿﺹ ﭘﻮﮎ ﺍﻧﺪﺭ ﮔﺸﺘﻨﺪﯼ ﻭ ﺟﻤﻠﻪ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﻃﺒﺎﺑﺖ ﺧﻮﺩ ﻭ ﺩﺧﺘﺮﻫﺎﯼ ﻓﺎﻣﯿﻞ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺑﺎ ﺫﮐﺮ ﺟﺰﺋﯿﺎﺕ ﮐﺎﻣﻞ ﺍﻓﺸﺎ ﻫﻤﯽ ﻧﻤﻮﺩﻧﺪﯼ ..

و 1 کاربر دیگر این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
Mehdi I
Mehdi I

ببینم هنوز با یه نی دو تایی خوردن رسمه ؟

Mehdi I
Mehdi I

یادم میاد روز اول دانشگاه اولین کلاسی که داشتم فیزیک هالیدی بود . من به رسم خالی نبودن سه خط جزو نوشتم البته تا پایان دانشگاه بیشترش نکردم اما همون سه خط رو همون روز 2 نفر ازم گرفتن پاک نویس کنن

Mehdi I
Mehdi I

با محبتی

Mehdi I
1013092_469043949854017_1234727545_n.jpg Mehdi I

دوست دنبالری

Mehdi I
Mehdi I

عشق مجازی !!!!! واقعا گویاست