leila
عمری اگر باقی بود و از این یاس فلسفی ام خارج شدم..روزی که به اندازه دوبرابر شارژ ایرانسل پنج هزار تومنی کسی را برای حرف داشتم.. میدانم آن روز در زمستان است و برف روی ترک دیوار باغ را پوشانده و کسی نمیفهمد پول تعمیرش را سالهاست که نداریم... آن روز بر کفپوش حیاط، مخلوطی از برگ زرد گردو و برف سفید با غصه پایان رمان "دال" نوشته ی محمود دولت ابادی قدم میزنم... مقابل گل یاسه من مینشینم..آن روز بی محلی هایش تمام میشود...من و او باهم گرم صحبت سرمای باغ را فقط در تلو تلو خوردن دود سیگارم میفهمیم...
leila
آدم گاهی میرود توی نقشهایی که نقش واقعی خودش نیستند و از من واقعی اش خیلی فاصله گرفته اند. بهتر است دیگران شما را نپسندند تا اینکه هر روز به جای خود در آینه چهره ی کسی را ببینید که از شما سوال میکند: راستی تو کی هستی؟