شخصی برای حاتم طائی هدیه ای فرستاد با اینکه هدیه ارزش زیادی نداشت حاتم آنرا پذیرفت به او گفتند : چرا هدیه را قبول کردی ؟ گفت : دیدم که در قبول آن برای نفس من ذلت و برای او عزت است و بر عکس در رد آن برای من عزت و برای او ذلت است . پس ذلت را به خود و عزت را برای او اختیار نمودم .
روز عریانیست کوههایی دلخراش چشم های آسمانم را به دنیا دوخته کینه ی تا ریک ابر کوره راه فصه را با درد نامانوس ساعت کوک کرده در شتاب سایه ها احساس خاموشم به سردی میرود روز عریانیست هیچ نامی هیچ یادی سراغ از چاه چشمانم نمیگیرد راه میلنگد در کمین گرگها حلقه ی تقدیر تنگتر میشود نا خوداگاه از ضمیر باد زوزه ای بر شاخسارم میدود و اینگونه است که ((امید))به پایان میرسد
رفیق من سنگ صبور غمهام به دیدنم بیا که خیلی تنهام هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم چه دنیای رو به زوالی دارم مجنونم و دل زده از لیلیا خیلی دلم گرفته از خیلیا نمونده از جوونیام نشونی پیر شدم پیر تو ای جوونی تنهای بی سنگ صبور خونهء سرد و سوت و کور توی شبات ستاره نیست
یه روز یه ترکه، یه فارسه ، یه لره ، یه اصفهانیه ، یه رشتیه ، یه بلوچه ، یه آبادانیه ، یه مشهدیه ، یه قزوینیه ، یه کرده ، یه مازنیه ، یه یزدیه ، یه کرمانیه ، یه شیرازیه و یه جنوبیه و یه شمالیه و یه … دست در دست هم می دن و ایران رو می سازن