دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

leila
زن - متاهل
امتیاز: 2827.9

دنبال‌شدگان

(103 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(273 کاربر)

گروه‌ها

(6 گروه)

بازدید

leila
leila

دیگر هوای برگرداندنت را ندارم هر جا که دلت می خواهد بــــرو ! فقط آرزو میکنم وقتی دوباره هوای من به سرت زد ... انقدر آسمان دلت بگیرد که با هزار شب گریه چشمانت باز هم آرام نگیری...

leila
leila

خدايا ! رحمتي کن تا ايمان ، نان و نام برايم نياورد ،قوتم بخش تا نانم را و حتي نامم را در خطر ايمانم افکنم تا از آنها باشم که پول دنيا را ميگيرند و براي دين کار ميکنند ،نه از آنان که پول دين را ميگيرند و براي دنيا کار مي کنند دکتر شريعتي

leila
leila

وقتی دلمو شکستی حس کردم بیشتر دوستت دارم چون حالا دلم چندین تکه داشت که هر کدوم جداگانه دوستت داشت

leila
leila

كسي كه رفته مثل اين ميمونه كه يه بار با ماشين زده بهت.. اگه بزاري برگرده مثل اين ميمونه كه دنده عقب گرفته يه بار ديگه از روت رد شده....

leila
leila

افسوس .. که آنچه . برده ام .. باختنی است . بشناخته ها . تمام نشناختنی است . . . برداشته ام . هر آنچه باید . بگذاشت . بگذاشته ام . هر آنچه . برداشتنی است ...!!!

leila
leila

as وقتی‌ که دستهای باد قفس مرغ گرفتارو شکست شوق پرواز و نداشت وقتی‌ که چلچله ها خبر فصل بهار رو میدادن عشق آوازو نداشت دیگه آسمون براش فرقی‌ با قفس نداشت واسه پرواز بلند توی پرش هوس نداشت شوق پرواز توی ابرا سوی جنگلای‌ دور دیگه رفته از خیال اون پرندهٔ صبو

leila
leila

نمی دونم ، چرا می گویند : دیوانگان ، همیشه خندانند ! من خودم گاه گاهی ... گریه میكنم ....!!!

leila
leila

اولي: چرا سرت را بستي؟ دومي: از يك قهرمان بوكس پرسيدم ساعت چنده، اونم 5 بار با مشت زد تو سرم. اولي: خوب تو چيكار كردي؟ دومي: خدا رو شكر كردم كه ساعت 12نبود!

leila
leila

افغانيه ميره خونه زنه دزدي، زنه ميگه بيا اين پول و طلا ها مال تو با من کاري نداشته باش! ، افغانيه ميگه: خودتو به اون راه نزن! بگو کيسه نون خشکا رو کجا گذاشتي؟

leila
leila

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد. یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت. پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند. صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد. سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد. نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود. پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود. برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد. او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد. صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد. زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری! نجار ، یکه خور

leila
leila

عشق در لحظه پدید می آید و دوست داشتن در امتداد زمان و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.

leila
leila

عشق مانند نواختن پیانو است، ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری. سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.

این ارسال را بازنشر کرده است.
leila
leila

ویل دورانت می گوید: «اگر در میان جمعی زندگی می کنی که بزرگتر از تو کسی نیست، با نوابغ زمان های گذشته معاشرت کن. با چند ریال می توانی نصایح آنان را بشنوی و از نصیحت آنان بهره ها بری، اگر کسی گمان برد، که کتاب نفوذی در شخص ندارد اشتباه کرده است، نفوذ کتاب کند و آهسته است و مانند جریان آبی است که بر سر راه خود به تدریج درّه ای باز می کند ولی سال به سال چیزهای نوتر و تازه تری می آورد، کسی نیست که ساعتی در مصاحبت حکما و قهرمانان بگذراند و بر خود چیزی نیفزاید

leila
leila

لا اله الا الله .....................

leila
leila

در مورد يك سالك شنيده ام كه سي سال در هيماليا به سر مي برد. او احساس مي كرد كه در اين سي سال كاملاً ساكت شده و نفسش ازبين رفته است. آنوقت يكي از مريدانش به او گفت، "در اين نزديكي جشني مذهبي برپاست و ما مايليم شما هم با ما بياييد." بنابراين براي شركت در جشن رفتند. ولي وقتي وارد جمعيت شدند و يك غريبه پا روي پاي آن سالك گذاشت، بي درنگ متوجه شد كه بارديگر خشم و نفسش برخاسته است. او در شگفت شد: "يك غريبه با پاگذاشتن روي پاي من چيزي را به من نشان داد كه هيماليا در اين سي سال نتوانست به من نشان بدهد." بنابراين فراركردن چاره نيست. مجبور نيستي فرار كني، بايد متحول شوي. بنابراين فرار كردن را در زندگي يك كليد ندانيد، بلكه متحول شدن را كليد بدانيد. وقتي دين براساس فرار بنا نهاده شد، دين بي جان شد.