مفضل پسر قیس گوید: امام صادق فرمود: پیروان ما در کوفه چند نفرند؟ عرض شد 50000 نفر و مرتب می پرسید تا اینکه فرمود ایا امید داری که 20 نفر باشند؟ سپس فرمود به خدا سوگند دوست دارم در کوفه 25 مرد باشد که امامت ما را بشناسند و بر ما جز گفتار راست نگویند. صفات الشیعه- صدوق
دوستت دارم هدیه ایست که هر قلبی فهم گرفتنش را ندارد ! قیمتی دارد که هر کسی , توان پرداختنش را ندارد ! جمله کوتاهی است اما هر کسی " لیاقت " شنیدنش را ندارد ...
دوست یعنی اون جمله های ساده و بی منظوری که میگی و خیالت راحته که ازش هیچ سوء تعبیری نمی شه. دوست یعنی یه دل اضافه داشتن برای اینکه بدونی هر بار دلت می گیره یه دل دیگه هم دلتنگ غمت می شه. دوست یعنی وقت اضافه ... یعنی تو همیشه عزیزی حتی توی وقت اضافه. دوست یعنی تنهایی هامو می سپرم دست تو چون شک ندارم می فهمیش ... دوست یعنی یه راه دو طرفه٬ یه قدم من، یه قدم تو ... اما بدون شمارش و حساب و کتاب. دوست یعنی من از بودنت سربلندم نه سر به زیر و شرمنده
اگه آخرین باری که چوپان دروغگو گرگ دید فقط یه نفر حرفشو باور می کرد الان به جای چوپان دروغگو میگفتیم چوپان فداکار ، اونوقت شاید همون چوپان دروغگو تبدیل میشد به یه اسطوره به یه آدم مقدس، چون پاداش یه بار صداقتش واسش خیلی شیرین بوده ...!کاش ما آدما از روی کینه و نفرت و لج بازی و...احساس همدیگرو حدس نمی زدیم بعضی موقع ها اگه پاک ترین حرف و حست باور نشه میشی بدترین آدم روی زمین..! ولی چه لذتی تا آخر عمرت می بری اگه باور بشی !میشی آدم خوبه یه قصه........
دلم حضور مردانه می خواهد
نه اینکه مرد باشد نه ... مردانه باشد
حرفش
قولش
فکرش
نگاهش
قلبش و ...
آنقدر مردانه که بتوان تا
بینهایتِ دنیا به او اعتماد کرد
تکیه کرد
البته بدون تظاهر ...
بیشمارند آنهایی که نامشان آدم است ادعایشان آدمیت کلامشان انسانیت رفتارشان صمیمیت... ... ... حال..... ... ... ... ... من دنبال یکی میگردم که نه آدم باشد... ... نه انسان... نه دوست و رفیق صمیمی تنها صاف باشد و صادق پشت سایه اش خنجری نباشد برای دریدن... هیچ نگوید... فقط همان باشد که سایه اش میگوید صاف و یکرنگ ...
گویند زمانی که او را دار زدند مردم بر جنازه او سنگ بسیار میزدند. شبلی نیز به خاطر دور نماندن از قافله مردم تکه گلی کوچک به منصور زد. از جنازه منصور آهی برخاست بلند؛ گفتند : این چه سرّ است؟ از این همه سنگ هیچ نگفتی ، از گلی اندک آه کردنت چیست ؟ گفت : آنها که نمی دانند معذورند . از شبلی عجبم آمد که میداند من کیستم ، نمی باید می انداخت و انداخت.
رابعه از آنجا عبور میکرد چون یار دیرین خود بر سر دار دید سخت گریست و گفت : محکمتر زنید این حلاج رعنا را ، که دیگر اسرار عرش ما فاش نکند .
و آخرین سخن حسین بن منصور این بود : آنانکه از مومنان بودند و بر گفتار من ایمان آوردند رستگار میشوند. پس به خاطر این سخن زبان او ببریدند و هنگام نماز شام سر از تن او جدا کردند در هنگام سر بریدن تبسمی کرد و جان بداد. مردمان خروش و شیون کردند. آن هنگام از یک یک اندام منصور آواز می آمد "انا الحق " و در وقت سر بریدنش هر قطره خونی که بر زمین میافتاد نقش الله ظاهر می گشت .
بایزید گفت : چون او را دار زدند دنیا بر من تنگ آمد ، برای دلداری خویش شب تا سحر زیر جنازه بر دار آویخته اش نماز کردم چون سحر شد و هنگام نماز صبح هاتفی از آسمان ندا داد که ای بایزید از خود چه میپرسی ؟ پاسخ دادم : چرا با او چنین کردی ؟ باز ندا آمد : او را سرّی از اسرار خود بازگو کردیم تاب نیاورد و فاش ساخت. پس سزای کسی که اسرار ما فاش سازد چنین باشد.
نقل است : حسین بن منصور حلاج میگفت : تاپنجاه سالگی هیچ مذهبی نگرفتم ام از هر مذهبی آنچه دشوار تر بود را بر نفس خود اختیار کردم. تا امروز نماز نکرده ام مگر به هر نمازی غسل توبه ای کرده باشم.
نقل است عقربی دیدند سیاه و بزرگ که گرد او میگردید. مریدان قصد کشتن کردند. منصور گفت : دست از او بردارید که دوازده سال تمام است که ندیم ماست و بر گرد ما میچرخد.
"التوحید" ، "الجواهر الکبیر" ، "الوجود الاول" و" الوجود الثانی" از جمله مهمترین آثار اویند.