ツ liDa ツ
گوشهایم را می گیرم...
و چشم هایم را می بندم...
و زبانم را گاز می گیرم..
ولی...
حریف افکارم نمی شوم...
چقدردردناک است...
فهمیدن ...!
ツ liDa ツ
او مرا از چشمش انداخت و من بلندش کردم تا اوج من روشنش کردم اما او خاموشي ام را جشن گرفت
ツ liDa ツ
خسته می شوم ازاین نوشتن......... میان تمام نوشته هایم کسی هست که تو را از من می گیرد کسی که لایقِ تو نیست و هر بار نمی بینی انگار که مرا از دست داده ای.......
ツ liDa ツ
غیــ ـ ـرت دارم روی خاطراتمان برای هر کســـــی تعریفشان نمی کنم تو فقط مــــــــرد باش ... و . . . انکارشان نکن ...
ツ liDa ツ
یه وقتــــــایی هست که جواب همه نگرانیـــات میشــه یه جمله که میكوبن تو صورتــــت....... " حوصله ندارم ".......!
ツ liDa ツ
حال و احوال این روزهایم قاصدکی را می ماند که دلش حتی نه به باد و نه حتی به نسیم که به یک فوت خوش است بگذارید برود ...
ツ liDa ツ
این روزها باران هم نیاید من دلگیر می شوم اصلا مهم نیست که باران بر کوچه ببارد یا بر بسترم ! باران هم که نباشد چشمان من خیس است
ツ liDa ツ
گاهی زندگی میاد می ایسته رو ب روت خیره میشه تو چشات و میگه : قبول کن ک کم اوردی تو شکسته هاتو میتکونی و با تمام قدرت نداشته ت بخاطر اونایی ک باید بخاطرشون باشی رو زانو های لرزونت می ایستی اما اون با تمام زور میاد و دستاشو میزاره رو شونه هات و میزنتت زمین ...
ツ liDa ツ
یادَم باشد بگویـَمَـت دیگر از این لبخنـدهآ آن هم ناگهـــانی، نثـآر ِ چشمهای ِ بیقــرارَم نکنی؛ دلــَم طاقت این همـِ عاشقی ِ یک جآ را ندارد !!!
ツ liDa ツ
هميشه درد از ديگران است ...
گاهي از نبودنــشان ،
گاه از بودنــشان...
ツ liDa ツ
باران که مي بارد همه چيز تازه مي شود حتي داغ نبودنِ تو . . .
ツ liDa ツ
این روزها شیر هم رازی است با دمش بازی کنند ولی با دلش نه...!
ツ liDa ツ
گـفـت : بـگـو ضـمـايـر را گـفـتـم : مــَن مـَن مـَن مــَن مَــن مــَن گـفـت:فــقـط مــن ؟ گـفـتـم : بـقـيـه رفـتـه انـــد . .