یک چرخهت میارزد به تمام دوچرخههای لوکس بچه مایهدارهای تمام عالم..... بازی کن کوچولو بازی کن با همون یه چرخت، شاید اون صندوق صدقات پشت سرت از خجالت آب بشه !!!
شهيد عليرضا خاکپور از سرداران شهيد «لشکر پنج نصر خراسان» از خطه گلستان، روستاي پيرواش، متولد سال 1345، از خانواده اي روستائي و کشاورز، متاهل، وقتي «سمانه» تنها دخترش، «هشت ماهه» بود؛ عليرضا در ششم اسفند سال «1365»در عمليات «کربلاي پنج» مظلومانه شهيد شد.
شهيد عليرضا خاکپور؛ در دفترچه خاطراتش آورده است:
منطقه اي چند بار بين ما و عراقي ها، توي شلمچه دست به دست شد. نشسته بودم جلوي سنگر که گنجشکي آمد، چند متري ام روي تل خاکي نشست، برُّ و بر نگاهم مي کرد. به يکي از بچه ها که کنارم نشسته بود، گفتم: اين گنجشک گرسنه است.
بلند شدم چند دانه نان خشک شده را بردم يک متري اش، ريختم و برگشتم.
نخورد.
يکي از بچه ها سنگي به طرفش پرتاب کرد که، گنجشکک من، برو خمپاره مي خوري ها، پريد. چرخي زد و دوباره برگشت، همان نقطه نشست. يکي ديگر از بچه ها سنگي ديگر برداشت، به طرفش پرتاب کرد. پريد و رفت، چند لحظه بعد، باز دوباره برگشت. همان نقطه نشست.
پريدم داخل سنگر، گفتم: بچه ها سر نيزه، يکي بيلچه آورد، يکي با سر نيزه، زديم به زمين، چند لحظه بعد، پوتين خون گرفته اي، پيدا شد، بيشتر کنديم….
نامرد دشمن، چهل و هشت شهيد مظلوم بسيجي را يک جا روي هم دفن کرده بودند.
مثل همیشه از صبح زود آمده بود اول ورودی شهر نشسته بود.دلش دوباره بوی بهار می خواست. سراغش را از همه گرفت .عکسش را به همه نشان داد. نه مادر ، با کاروان ما نیست شاید بهاری دیگر . . .
@آزاده ایــرانی واقعیت اینه که با اینکه من یه طلبه کوچیکم و حرف دل خیلی از دوستانم رو فقط می زنم شما نمیتونید پستای منو تحمل کنید و اگر میتونستید جواب می دادید فقط میتونید پاک کنید کما اینکه امروز با اینکه من خوشحالم از اینکه اون پرچم تغییر یافته و بدون نام خدا حذف شد اما شما امروزسه چهار پست از منو پاک کردید و با این روند هیچ منفعتی حاصل شما نمیشه....چون همیشه کسانی هستند که سخن حقو بگن.....
@˙·٠•●♥ ŦᴬТΞოΞᴴ ♥●•٠·˙ حاج علی مالکی نژاد می گويد: يک روز آقا مهدی می خواست وارد مقرّ لشگر شود. دژبان که يکی از بچه های بسیجی بود، جلویش را گرفت: «کارت شناسايي!» «ندارم» «برگه تردّد!» «ندارم» آن بسیجی هم راهش نداده بود. آقا مهدی خودش را معرفی نمی کرد. برای آنکه سر به سر بسیجی بگذارد و امتحانش کند، اصرار کرد که من متعلّق به اين لشگرم و باید داخل شوم. آن بسیجی هم گفت الا و بلا يا کارت یا برگه تردد ...! «کارت و برگه ندارم اما مال اين لشگرم. شما برويد بپرسید!» «نه، حتماً باید کارت یا برگه ارائه کنی! ...» در نهایت دژبان که اصرار آقا مهدی را می بیند، قاطعانه می گوید: «به هیچ وجه نمی شود. اگر خود زین الدین هم بیاید، بدون کارت راهش نمی دهم!» آقا مهدی بر می گردد، می خندد و می گوید: «حالا اگر خودم زین الدین باشم چه ؟!» آن وقت کارتش را به او نشان می دهد. قبل از آنکه دژبان وظیفه شناس اظهار پشیمانی کند، آقا مهدی درآغوش می گیردش، صورتش را می بوسد و به خاطر وظیفه شناسی تشويقش می کند.
@˙·٠•●♥ ŦᴬТΞოΞᴴ ♥●•٠·˙ علی حاجی زاده می گويد: آقا مهدی هر وقت می افتاد تو خط شوخی دیگر هیچ کس جلودارش نبود. یک وقت هندوانه ای را قاچ کرد، لای آن فلفل پاشید، بعد به یکی از بچه ها تعارف کرد. او هم برداشت، شروع کرد به خوردن. وقتی حسابی دهانش سوخت، آقا مهدی هم صدای خنده اش بلند شد. بعد رو کرد بهش گفت: «داداش! شیرین بود؟!»
@˙·٠•●♥ ŦᴬТΞოΞᴴ ♥●•٠·˙ شهادت، هنر مردان الهی است و مردان خدا زیبنده شهادتاند و به راستی که خط سرخ شهادت، میراث بزرگ انبیای الهی است. در هشت سال جنگ تحمیلی خداجویان مخلص ایران اسلامی، با این عشق سرخ همآغوش شدند و بر فراز قله سعادت گام نهادند. مهدی زینالدین از جمله مردان الهی بود که به این فیض رسید. سرانجام آن حادثه بزرگ و خبر وحشتانگیزی که هموراه لشگر 17 علیبنابیطالب قم از آن هراسان بود، به وقوع پیوست و خبر پرواز سید مهدی زینالدین، به گوش رسید. شهیدزینالدین در مأموریتی که از کرمانشاه به سوی سردشتِ آذربایجان غربی درحرکت بود، با گروههای ضد انقلاب درگیر شد و به فیض شهادت نائل گردید. مزار ایشان در گلزار شهدای علیبنجعفر قم، زیارتگاه عاشقان شهادت است. روحش شاد و یادش جاودان باد.
@˙·٠•●♥ ŦᴬТΞოΞᴴ ♥●•٠·˙ اواخر عمر رژیم پهلوی، اعتصابات عمومی بیشتر شهرهای این مرز و بوم را فرا گرفته بود. این حرکات عمومی مردمی، باعث تعطیلی مغازهها و ادارات و کارخانهها شده بود. شهید زینالدین هم جهت پیوستن به صف انقلاب مغازه پدر را تعطیل کرد، ولی کسب دانش برای او تعطیل نشد و یادگیری زبانخارجی در اولویت کاری او قرار گرفت؛ زیرا قصد عزیمت به یکی از کشورهای خارجی برای ادامه تحصیل داشت. او با چهار دانشگاه از دانشگاههای فرانسه مکاتبه کرد و بعد از مدتی، نامه قبولی از یکی از آنها دریافت کرد. بعد برای انتخاب یکی از دانشگاهها، به یکی از دوستانش که به تازگی از فرانسه برگشته بود مراجعه کرد، او در جواب گفته بود: در فرانسه خدمت حضرت امام رسیدم، ایشان فرمود: «به ایران برگردید؛ زیرا ایران به جوانانی مثل شما نیازمند است». و این سخن، باعث انصراف شهید زینالدین از عزیمت به خارج از کشور برای ادامه تحصیل میشود.
گفتم: «بچه الان چه وقت نماز خواندنه؟» گفت: «از كجا معلوم دیگه وقت كنم.» توی آن هیری بیری شروع كرد به نماز خواندن. . . #السلام-علیكم-و-رحمة-الله-و-بركاته را كه گفت، یك خمپاره آمد و بردش #مهمانی. . .!
« به نام خدا » من مي خواهم در آينده شهيد بشوم،براي اينكه...... معلم كه خنده اش گرفته بود، پريد وسط حرف هاي دانش آموز گفت :ببين عزيزم ! موضوع انشاء اينه كه شما در آينده مي خواهيد چي كاره بشين بايد در مورد شغل يا كار آيندت بنويسي...مثلا پدر خودت چيكاره است؟ ... آقا اجازه شهيد شده