˙·٠•●♥ ŦᴬТΞოΞᴴ ♥●•٠·˙
همه یاران که برفتند نوشتند به خون.... بهر تو پیکر ما فرش نماز است هنوز
˙·٠•●♥ ŦᴬТΞოΞᴴ ♥●•٠·˙
ای کاش تا زمان ظهورت زنده بماند، این دلم...
˙·٠•●♥ ŦᴬТΞოΞᴴ ♥●•٠·˙
من عاشـق آن رهبــر نورانــی خـویشم / آن دلبــر وارستــۀ عـرفـانـی خــویشم * عمـری است غمیـنم ز پریشانـی آن یار / هـر چنـد که محزون ز پریشانی خویشم
˙·٠•●♥ ŦᴬТΞოΞᴴ ♥●•٠·˙
سرود و شعر و شعارم امام خامنه ای ست //گل همیشه بهارم امام خامنه ای ست// پس از خدا و رسول... و ائمه اطهار //تمام دار و ندارم امام خامنه ای ست
˙·٠•●♥ ŦᴬТΞოΞᴴ ♥●•٠·˙
گرگ ها خوب بدانند در این ملک غریب//گر پدر رفت تفنگ پدری هست هنوز//گر چه نیکان همگی بار سفر بر بستند//شیر مردی چو علی خامنه ای هست هنوز//گر امام شهدا نیست کنون در برمان//خلف صالح و مظلوم علی هست هنوز
˙·٠•●♥ ŦᴬТΞოΞᴴ ♥●•٠·˙
توسط موبایل
بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟ /// پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : « اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی . » پرنده گفت : « من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم . اما گاهی پرنده ها و آدم ها را اشتباه می گیرم . » انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود . پرنده گفت : « راستی ، چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟ » انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید . پرنده گفت : « نمی دانی ، توی آسمان چه قدر جای تو خالی است . » انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی ِ دور . یک اوج ِ دوست داشتنی . پرنده گفت : « غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است . درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرین نکند فراموش می شود . » پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ ِ بالای سرش ، آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد . آن وقت خدا بر شانه های کوچک ان
˙·٠•●♥ ŦᴬТΞოΞᴴ ♥●•٠·˙
توسط موبایل
خاطرات دفاع مقدس////بغض کرده بود.ازبس گفته بودند:«بچه است زخمی بشودآه و ناله می کندوعملیات را لومیدهد شاید حق داشتند نه اروند باکسی شوخی داشت نه عراقیها.اگرعملیات لومیرفت غواصها که فقط یک چاقوداشتند قتل عام می شدند.فرمانده که بغض و اشتیاقش را دید موافقت کرد.......بغض کرده بود.توی گل ولای کناراروند در ساحل فاو درازکشیده بود.جفت پاهایش زودترازخودش رفته بودندیا کوسه برده بود یا خمپاره.دهانش را هم پراز گل کرده بود که عملیات را لو ندهد.