از اینکه هر روز اینور اونور واسه هرکاری که بخوام بکنم مجبور باشم قد علم کنَم خسته ام ... درک نمیکنه . کسی که دختر نباشه و این مسائل براش مهم نباشه نمیفهمه چی دارم میگم اما این روزا واقعا بُریدَم اونقدر که دلم میخواد برَم . یه جایی که آسمونش بوی نا نده . حتی اگه شده تنها جایی که واسه چند لحظه هم شده آرامش داشته باشَمُ نجنگم ...
گاهی میگم کاش منم مثه خیلی ها خیلی چیزا رو نمیدونستم
نمیدونستم حقُ حقوقم تو اسلام چیه
نمیدونستم منم خیلی حق دارم تو این زندگی
اینجوری حداقل به قفسی که توش بودم عادت میکردم و اینقدر خودمُ به درُ دیوار قفس نمیکوبیدم
همین که گاه گاهی به من سر میزنی کا[!]ت ... "جای پات تبرکه داخل پروفایلم" گاه گاهی هم افتخار میدی و ی لایک میزنی زیر بعضی پست ها ... #قانع نیستم اما ناشکری هم نمیکنم ... نوشتهام همش واسه #تو
من امروز پرم از التماس با چشمانی غرق در انتظار .... آغوشم بوی کهنه گی میدهد بی تو و ذهنم برای سرودن شعر ارادت گنگ .... مرا ب خاطر بیاور ... من همانم که از اولین روز آلام و آرزوهایم تنها تو بودی و هستی و خواهد بود ... خسته نیستم ... نا امید هم نمیشوم ... آخر همانند #تو از کجا بیابم ... "ببین چقدر بهم ریخته و آشفته ام! " بیا تا دوباره آرام گیرم با حضورت ... برگرد تا شاید مرغ اقبال به ایوان من برگردد و من آواز شکرانه سر دهم.... (چرک نوس...)