✔کتــ☾ــے ...
اِسمِتــــ تو בهَنـــآ مے چَرخــِــهـ ؟ تُفَمــ تو בهَنــآ مے چرخـــه آخَرِشــــ مینـבازیشــــ בور... پَســ جَــــ ـ ـ ـو نَگیرَבتـــ!
✔کتــ☾ــے ...
سکوت کوچه ی بن بست... چارراه شلوغ
تو اتفاق مدام منی... ولی به دروغ...
✔کتــ☾ــے ...
برایت می نویسم از یک حس مچاله شده تا می زنم و می گذارم توی پاکت ... برایت می نویسم و مچاله می شوم در ادامه ی آغوش همان حسی که برایت نوشتم و تا زدم و گذاشتم توی پاکت ... اما خیالت تخت ! که کاغذ تو تا شده است ... "تا" . ناتانائیل ... و "ناتا" صدایت می زنند . اگر من بودم ناتا را مچاله معنی می کردم یعنی چیزی که "تا" نمی شود... آدم نمی شود... سر به راه نمی شود ...
✔کتــ☾ــے ...
بیادتم به وسعت قلب کوچکم ! میدانم کم است ! اما قلب هر کس تمام زندگی اوست
✔کتــ☾ــے ...
دلم در جستجوی تو و چشمان تو از نفس افتاد در کجای جغرافیای دلت ایستاده ام که خانه ام ابری است . همیشه دلتنگ توام امشب باز هم پستچی پیر محله ما نیامد باید خانه مان را عوض کنم یا پستچی را تو که هر روز برایم نامه می نویسی ................مگه نه ؟؟؟؟؟
✔کتــ☾ــے ...
کاش اینبار حداقل دل واژه هابرایم می سوخت و خبری می داد از ت رفتن تو کاش می دانستی لحظه هایم بی تو تنهاست امید وصل تو نگذاشت تا دهم جان را وگرنه روز فراق تو مردن آسان بود خاطرات کودکیم را ورق می زنم و یک به یک عکسها را با نگاهم می نوشتم عکس های کودکیم طعم خوبی دارند .
✔کتــ☾ــے ...
همیشه از آمدن ت بر سر کلمات می ترسیدم ت...نداشتن تو ....ت نبودن تو.... ت نماندن تو :
✔کتــ☾ــے ...
آن شب که شب پره ها عاشقانه تر نور را می جستند و اتاقم سرشار از عطر بوسه و ترانه بود ، دانستم تو پژواک تمام عاشقانه های تاریخی این روزها آب و هوای دلم آنقدر بارانی است که رخت های دلتنگیم را فرصتی برای خشک شدن نیست .
✔کتــ☾ــے ...
هر روز تکراریست ،صبح هم ماجرای ساده ایست گنجشکها بی خودی شلوغ می کنند عمر من قد نمی دهد به سفرت بگو کوتاه بیاید رد پاهایم را پاک می کنم به کسی نگو .....نگو من روزی در این دنیا بودم خدایا می شود استعفا دهم ؟؟ کم آورده ام آن شب که ماه عاشقانه ها را تماشا می کرد ،
✔کتــ☾ــے ...
دستهایم برایت شعر می نویسند اما تو هرگز نخواهی خواند آتش عشق در چشمانم غوطه می زند ولی تو هرگز نخواهی دید نه ، تو هرگز مرا نخواهی فهمید و من با این همه اندوه از کنارت خواهم گذشت و باز تو درک نخواهی کرد
✔کتــ☾ــے ...
کاش یک آن به جایتان بودم در ردیفی که او نشان بدهد تا که دستی میان خوف و خطر به غزل های من نشان بدهد ای که همپای حسّ حسرتتان واعظ نغزگوی قزوینی است این سرایش برای حضرتتان به خدا عین شعر آیینی است