کوچکتر که بودم پرنده ها صداشون بلندتر بود انگار...دعوت می شدم به خاله بازی های کودکانه...روزی یه نوبت دعوا با دوستم علی داشتم...یه روز من پیروز و یه روز علی...هر روز کنار هم بادبادک هوا میکردیم...روز به روز بزرگتر میشدیمو همون آدما بودیم...کم کم صدامون و صورتامون تغییر کرد...کم کم فاصله ها بیشتر شد...دور و برمون خلوت تر...کم کم ما هرکدوممون من شدیم ، اونو نمیدونم ولی خودم یهو همون من ِ تنها موندم...راستش نمیدونم الان شونه رفیق چه مزه ای داره یا مثلا درد و دل چه شکلیه...نه اینکه حرف واسه گفتن نداشته باشم...نه...اما به خودم اومدم دیدم حوصله ای نمونده...شکایتی ندارم ولی کاش پسر نبودم...لعنت به روزگاری که فرق گذاشت و یادم داد تا مثل آدم بزرگا فکر کنم...بچگی یادش بخیر...همونی که نداشتم..
حدود 10 روز نبودم...دوستای واقعی خودشونو نشون دادن...خطاب دادن کار آسونیه اما بیان احساس آدمها اگه واقعی نباشه به دل نمیشینه...از همتون ممنونم و دوستتون دارم...رهگذر
نگاهي به تو من به معراج ..
و به آغوش خدا باز روم ..
تو چه ساده به نگاه دل من كردي پشت ..
باور نيست كه از عرش به تو مينگرم ..
تو به آغوش خصان دل خوش باش ..