ساعت از سپیده دم
گذشته است
تو نباشی
شعرهایم را کسی نخواهد خواند
تمام تنم آغشته به توست
به حرفهایت می اندیشم
شکل یک “بهانه”
بر سرم آوار شد
و بحران دیگر نداشتنت
هم درد خانه ام شده است
همه جا از من می پرسند
از علت ضرب انگشتهای من
بر فرمان ماشین
از اینکه
چرا دارم از سیگار تعریف می کنم
از حرف نزدنم
انگار بدون لب زندگی می کنم
و تمام من آرام آرام
شبیه جای پای تو شد
کاش می شد
این همه تقصیر نداشتم
زخم های آن شب را
با یاس کوچه اتان بستم
چند بسته سیگار
کنار قرصهای آرام بخش گذاشتم
می دانم این زخم ها
همیشه طاق باز خواهند خوابید
نمی دانم
آمدنت عاشقم کرد یا با رفتنت
عاشق ماندم
می شود دوباره از اول بیایی
که این بار نبینمت
تا همیشه
سراغت را از فرشتگان بگیرم
تا تلخ ترین شعرم را
برای خدا زمزمه نکنم
می شود بگویم
کاش هرگز تو را نمی دیدم
آن وقت نه این همه
بغض در گلویم لانه می کرد
نه غرور زادو ولد می کرد
نه مشتی شعر می ماند
نه دیگر کسی
“مرده”
کدام حروف این بانگ را بر می آورد از همان ابتدا حروف خاک بر سر بودند برای نوشتنت کم می آوردند همه ی حروف” سهم گرم شدنشان را از بطن موهایت می گرفتند این حروف تنها توانستند تو را ماندگار کنند آغوش تو و این ساحل بداهه ترین شعر جهان است که هر بار در بستر موسیقایی بی کلام این تابستان جاری می شود من هم شبیه کسی شده ام که پشت دود سیگارش خلاص می شوم از دود از خانه از شعر و باز یکی دیگر می زند و می فهمد” که به خود اعتقادی نداشته باشد این روزها در جنگ من و خودم مجال شعری نبود تنها دستم به چانه بود می آمدی و حروفی که که خاک بر سربودند رو سیاه هم شدند کلمات را به عشق تعارف کردم و رهگذران بهم چسباندند نامش را کمی شعر گذاشتند و من رد تو را لای همین حروف گرفته ام تا روایت بلم شکسته خیال من و مواج عطر تو با حضور سرانگشتان تو دو باره کلمات آبستن شوند می دانم در جایی در آبی آبتنی کرده اند دستهایت پاهایت که با همه رو سیاهی حروف شعرهایم هنوز سپید مانده اند..
یعنی فکر کنید منو راحیلی امروز نزدیک 3 ساعت تلفنی با هم حرف زدیم بعد رفتیم تو خط اس اونجا هم بهم شب بخیر گفتیم دلمون آروم نگرفت اومدیم نت الانم مشغول چت کردن