@| ملکه مهر | کاش ! باغچة کوچک ما گل می داد ! تا به هر رهگذری ... که گذر می کند از کوچة ما گلی از شاخة #یاس رنگ دلم می دادم تا که یک شهر تو را می بوئید ! کاش ! باغچة کوچک ما... گل می داد
@جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿ هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفائل می زنم
@P A R $ A شاید اگر جای تو بودم ؛ کمی، فقط کمی برای مرگ تدریجی نیلوفرهای خاطره اشک می ریختم ، شاید اگر جای تو بودم ؛ طاقت دیدن چشم های خیره و خسته ات را نداشتم، شاید اگر جای تو بودم؛ بلور بغضم را با تلنگری آسان می شکستم تا بدانی، تا بدانی که چقدر دوستت دارم... . روزی صد بار با هم خداحافظی کردیم اما افسوس معنای خداحافظی را زمانی فهمیدم که تو را به خدا سپردم! این بار به دیدنت آمده ام ، برایت گلاب آورده ام ، دستهایم تنها سنگ سردِ خانه ات را احساس می کنند اما بدان یاس های سپید احساسمان هنوز گرم گرم اند #کتی
@P A R $ A دلم گرفته، دلم سخت در سینه گرفته، با تمام وجود تو را می خوانم ؛ از تو چیزی نمی خواهم جز دریای بی ساحل وجودت را، جز دستهای مهربانت را، جز نگاه آرامت را که دیرزمانی است در سیل باد بی وفای زمانه گم کرده ام. هر شب حضورت را در کلبه خیال خویش می آورم، وجودت را با تمام هستی باقیمانده در نهانخانه قلبم نهان می کنم ، چشم هایم را باز نمی کنم تا شاید بتوانم تصویرت را بر روی پلک های بسته ام حک کنم ، اما باز هم جای تو خالی است... .
@P A R $ A یک دنیا حرف برای تو دارم ، یک دنیا پر از حرفهای نگفته، یک دنیا پر از بغض های نشکفته. با منی ، هر جا و اینک آمده ام تا مثل همیشه سنگ صبور روزهای دلتنگی ام باشی! دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است . صدایی نیست ، مأوایی نیست ، حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست.
من آمده ام! اینجا ، کنار دلواپسی های شبانه ات، کنار شعله ور شدن شمع وجودت ،اما نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد...
من كه باز آمده ام تا بشوم فرهادت
زير آن چتـــــــــــر پريــــشان رها در بادت
دست يك خواب چه آرام تكان مي دادت
آنقـــــدر وسوسه ريزي كه خواهم عمرا"
كرده از عاطفه و عشق و عطش ايجادت
تو همان قله كه فتحت نكنند غير از من
من كه باز آمده ام تا بشـــــــوم فرهادت
گل شو غنچه ي نشكفته ي من كاين پائيز
در كميــــــن است كه از ريشه كند بنيادت
اينك اي دوست كه در هستي من مي پيچد
مثـــــــل يك شعــــــر رها در همه سو فريادت
آن زماني نرســــــــد بخت زمــــــــــن برگردد
يك به يك خاطـــــــره هامان بــــرود از يادت...