✔کتــ☾ــے ...
اِسمِتــــ تو בهَنـــآ مے چَرخــِــهـ ؟ تُفَمــ تو בهَنــآ مے چرخـــه آخَرِشــــ مینـבازیشــــ בور... پَســ جَــــ ـ ـ ـو نَگیرَבتـــ!
✔کتــ☾ــے ...
ولی من ، چشم امیدم نمی خفت . که مرغی آشیان گم کرده بودم ز هر بام و دری سر می کشیدم به هر بوم و بری پر می گشودم. امید خسته ام از پای ننشست ، نگاه تشنه ام در جستجو بود. در آن هنگامه دیدار و پرهیز ؛ رسیدم عاقبت آنجا که او بود ! " دو تنها و دو سر گردان ، دو بی کس " ز خود بیگا نه ، از هستی رمیده ، ازین بیدرد مردم ، رو نهفته ، شرنگ نا امیدی ها چشیده ، دل از بی همزبانی ها شکسته ، تن از نا مهربانی ها فسرده ، ز حسرت پای در دامن کشیده ، به خلوت ، سر به زیر بال برده ،
✔کتــ☾ــے ...
به چشمان پریرویان این شهر، یه صد امید می بستم نگاهی ، مگر یک تن ازین نا آشنایان ، مرا بخشد به شهر عشق راهی به هر چشمی - به امیدی که این اوست – نگاه بیقرارم خیره می ماند ، یکی هم ، زین همه ناز آفرینان ، امیدم را به چشمانم نمی خواند ! غریبی بودم و گم کرده راهی ، مرا با خود به هر سویی کشاندند ، شنیدم بار ها از رهگذاران که زیر لب مرا دیوانه خواندند
هذيان با آيينه
پرسید شبی ز حال من دلدارم / گفتم كه «ز رنگ و بوی تو بیزارم!» گفتا «نكند دو تا شده شلوارت؟!» / گفتم « پ ن پ! فقط تو رو دوس دارم؟!»
هذيان با آيينه
سالهاست با دلتنگی صدایت می کنم هر شب, رو به خدایم دعایت می کنم تو آروزی کردی که از من دور باشی من گلايه نامهریت را با خدایت می کنم ...
هذيان با آيينه
برای واگویه گلايه هاوگناهانم سربه چاه بردم چراکه آدمی نبودکه گلايه بااوگویم و"آدم"ی درکارنه که گناهانم را به گردن سیب گندیده ی دندان زده یاگندم اوبگذارم. سربه چاه بردم تصویرغریبه ای تکراری درته آن پیداشد [من پرهیب مجازی اوبودم] که روبه آسمان تهی می نالید وگلايه های من پژواک ناله های اوبود. . . . وته چاه چون آسمانِ تهی بود. ...
✔کتــ☾ــے ...
آن که برگشت و جفا کرد و به هیچم بفروخت ... به همه عالمش از من نتوانند خرید! ...