دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

✔کتــ☾ــے ...

آره که خیابونا و بارونا و میدونا و آسمونا ارث بابامه واسه همینه که از بوق سگ تا دین روز این کله پوک... درباره »
✔کتــ☾ــے ...
زن - متاهل
امتیاز: 36177

دنبال‌شدگان

(1372 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(2002 کاربر)

گروه‌ها

(36 گروه)

بازدید

✔کتــ☾ــے  ...
✔کتــ☾ــے ...

اِسمِتــــ تو בهَنـــآ مے چَرخــِــهـ ؟ تُفَمــ تو בهَنــآ مے چرخـــه آخَرِشــــ مینـבازیشــــ בور... پَســ جَــــ ـ ـ ـو نَگیرَבتـــ!

هذيان با آيينه
هذيان با آيينه

با گفتن یک " دوست من جایت خالیست " نه جای من پر می شود و نه از عمق شادی هایت کمتر... فقط دلخوش می شوم که هنوز بود و نبودم برایت مهم است

✔کتــ☾ــے  ...
✔کتــ☾ــے ...

@ســجـی

✔کتــ☾ــے  ...
✔کتــ☾ــے ...
توسط موبایل

@✔ عـلـ[بابا]ــی

✔کتــ☾ــے  ...
✔کتــ☾ــے ...
توسط موبایل

@❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁ قرار از دل ابرها رفته است که میان پلک های من به اردیبهشتی ترین لحظه های باران رسیده اند دیگر نامه ای از دست باد نخواهم گرفت پیراهن آبی ات را نخواهم دید وتو سراسیمه از راه نمی رسی تاطرحی از چشم های من در دفترت ترسیم کنی صدایم کن، بگذار نامم به هوای دهانت آغشته شود من هنوز هم به آن دو پرنده فکر می کنم که در چشم های توبال بال می زنند ونمی دانند زنی که زیر باران گم شده بود دستهایش در آسمان جامانده وحالا پاره ای ابر سفید قلم به دست این شعر را تمام می کند.

این ارسال را بازنشر کرده است.
✔کتــ☾ــے  ...
✔کتــ☾ــے ...
توسط موبایل

دیگر نمی خواهم سخنی بگویم؛ از آنچه میان من و تو گذشته است گرچه مرا آزرده است اما اینک به تاریخ پیوسته است / تمام توانم را بکار بستم، آنگونه که تو نیز کردی / دیگر سخنی نیست تا بر زبان آوریم؛ و نه تکخال معجزه آسایی که عیان داریم/ ... همه چیز از آنِ غالب می شود / و مغلوب در گوشه ای با حقارت خویش می ایستد / می ایستد در جوار آنکه غالب است، این تقدیر برنبشته ی اوست / من در میان بازوانت بودم / گمان می کردم بدانجا تعلق دارم / در ذهن خود می پروراندم که معقول جلوه کنم / برای خود پرچینی ساخته بودم، آشیانه ای / گمان می کردم که در آنجا نیرومند خواهم بود / اما گمانم باطل بود، نادان بودم / اسیر دست آئین ها / خدایان در آن بالاها تاسی می اندازند / ذهن هاشان از قالبی یخی نیز سردتر است / درست در همان هنگام، یکی این پایین، عزیزی را از دست می دهد / همه چیز از آنِ غالب می شود / و مغلوب، راهی جز فروغلتیدن در اعماق ندارد / به همین سادگی، به همین روشنی / من چرا دیگر ناله و شکوه براه کنم / اما به من بگو، او نیز تو را آنگونه می بوسد که من پیشتر می بوسیدمت؟ / احساس مشابهی در تو برمی انگیزد، آنگاه که نامت را..

✔کتــ☾ــے  ...
✔کتــ☾ــے ...
توسط موبایل

پاییز آمده‌است، دلم را به سرپناهی بپوشان با سایه‌ی درختی یا چه بهتر، سایه‌ی خودت! ...می‌ترسم دیگر نبینمت، بروم و بال‌های تیز بر من برویند تا ابرها که تو می‌خواهی پنهان شوی در چشم غریبه‌ای و بسته خواهد شد آن چشم و تو را قفل می‌کند آن تو. آن‌وقت، کنارِ صخره، منِ خاموش، تمام کلمات را غرق می‌کنم در دریا سوت‌زنان صدا می‌کنم ماه را بلندش می‌کنم به بالا و از او عشقی می‌سازم پرتوان. @*فرياد*

این ارسال را بازنشر کرده است.
✔کتــ☾ــے  ...
✔کتــ☾ــے ...
توسط موبایل

@*فرياد* به زودی . به زودی . به زودی . به زودی . این به زودی کی خواهد بود ؟ چه کلمه هراس ...انگیزی است این به زودی . به زودی ممکن است یک ثانیه دیگر باشد . به زودی می تواند یک سال طول بکشد . به زودی کلمه ای است هراس انگیز . این به زودی آینده را در هم می فشارد ، آن را کوچک می کند و دیگر هیچ چیز مطمئنی در کار نخواهد بود . هر چه هست دودلی و تزلزل مطلق خواهد بود . به زودی هیچ نیست و به زودی چه بسا چیزهایی است . به زودی همه چیز است . به زودی مرگ است ...! هاینریش بل

✔کتــ☾ــے  ...
✔کتــ☾ــے ...
توسط موبایل

از تنهایی‌های بزرگ و عمیق از غم‌های ژرف و بی‌اساس از اندوه‌هایی که گلو را می‌فشارند از رویاهای آبستن از بی‌زمانی از پرسش‌هایی ابدی بدون پاسخ ...از ریسمان‌هایی که به هم می‌بندند دست‌ها را از تلخ و شیرین مکرر نوستالژی چنین آفریده شد این زن به فریاد و سکوت. @*فرياد*

✔کتــ☾ــے  ...
✔کتــ☾ــے ...
توسط موبایل

هیچ می دانی چهار میخم کرده ای به شعرهات؟ همین روزهاست که پیاده روهای شهر را طی کنم وبه جای دستهایت سراغ سایه ات را بگیرم. هی آقا، سردردهای مکررت را ریختی میان پلک هام ومن آنقدر گریه کرده ام که رنگ چشم هام رفته است اما خیالت راحت از میان این همه رنگ تنها کندوی چشم های تو عسل کوهپایه های سهند است. حالا پرکشیده ای به آسمان حلول می کنی در کلمات می خواهی شفا دهی این زن کور-را؟ اما نمی دانی؛ سفر، رسم عقاب است و ماندن ،رنج قمری بی پروبال برای هرکه می خواندی آن ورد را من ،سهم خودم را گرفتم از نفسهات حالا دلتنگی ام هم شبیه بیقراری های شماست... @*فرياد*

هذيان با آيينه
هذيان با آيينه

،او با دیگری رفت .دیدمش که می رود هنوز باد به نرمی می وزید .بر جاده آرام و این چشمانِ رنجور .دیدند که او می رود او به دیگری عشق می ورزد .به روی زمین غرقه در گُل ،بوته گل سرخ را می گشاید .آوازی سر می دهد و او به دیگری عشق می ورزد .به روی زمین غرقه در گُل او دیگری را بوسه داد .در کنار دریا ماه به سانِ شکوفۀ پرتقال .لغزید بر موج ها و موج ها لغزان نشدند .بر دریایِ خونِ من او به ابدیت خواهد پیوست .با دیگری .آسمانها گوارا خواهند بود (!خدا می گوید: خموش) و او به ابدیت خواهد پیوست .با دیگری

هذيان با آيينه
هذيان با آيينه

وقتی دلبرانه پتو را بر سرت می کشی در واقع می خواهی بگویی: بیا کنارم دراز بکش ... وقتی در را پشت سرت می بندی و با عجله میروی در واقع می خواهی بگویی : بیا دنبالم و وقتی می گویی : "دوستت دارم" منظورت این است : مرا دوست داری؟ می بینی که شعر ضروری است چرا که اگر من فقط "بله" بگویم هیچ معنایی نخواهد داشت .

این ارسال را بازنشر کرده است.
هذيان با آيينه
هذيان با آيينه

بیا بهار را از همهء این سالها کم کنیم تو که خوب می دانی آفتاب از میان پلک هایت آغاز می شود وآن چند تار موی سفید زمستان من است حالا بیا باران را بهانه کنیم با نامه ها 1 فال بگیریم خیس گریه شویم اصلا بیا تمام این حرف ها را فراموش کنیم همهء چهار شنبه ها که در راهی من ذکر می خوانم شاید صبح شنبه را تو آغاز کنی!

هذيان با آيينه
هذيان با آيينه

تو را داشتم ، مرا داشتی ، تو آبی بودی که از میان دستانم ریخته شدی . بهتر است که روزی چیزی را داشته باشی ، تا اینکه آن را هرگز نداشته باشی . زندگی ما را سر جای خودمان نشاند . زندگی از دماغمان در آورد . زندگی یک صدا زیرتر خواندن را به ما آموخت . سر خم کردن را . و بعد گفتن این که : سپاس زندگی . سپاس که هنوز اجازه دارم باشم . و این که لازم نیست دیگر از فقدان بترسی ، چرا که تو همه چیز را از دست داده ایی ، یا بسیاری را . آزادی متناقصی که حاصل اش فقدان است . که تو باید می مردی تا من این چیزها را اینگونه شفاف ببینم . اما به خاطر دیدن این چیزها است که ، خودم را خیلی به تو نزدیک می دانم ، تو در من نشسته ایی ، خود را در من احساس کن . تو را همراه خود دارم . بیا . اجازه داری وارد شوی . تو را با خود به کافه می برم ، پیش دوستانت ، تو را با خود به سینما می برم ، به رستوران مورد علاقه ات ، به دریا ( جایی که قول می دهم زیاد دور نشوم )، به موسیقی ای که دوست داشتی گوش میدهم . هر چقدر هم که مرده باشی ، تو را در خانه ات حس می کنم ، در فرزندانت ، در خودم .

هذيان با آيينه
هذيان با آيينه

،از کجایی تو، مسافرِ راه های دور که می آرمی بر نوک درخت هایی که زمستان برهنه اشان کرده؟ نوک درخت ها خم می شوند ،در غبار، قوس پیدا می کنند، خش خش می کنند، نجوا می کنند شمشیرهایشان را بر می کشند بر کرانۀ آسمان من آن بالا را نگاه می کنم، صداهای دور را می شنوم برگ های خشک تلنبار می شوند به روی برگ های خزان در آفتاب گرم غنچه های سخت دیگر شکل گرفته اند اما آن بقچه های تنگ تنها خود باز خواهند شد باد نیمروزی باز می ایستد در انتهای ژرف کوچه ها، زیر درخت ها، به روی سنگ ها می پیچد به دور انگشتان سختِ منِ مسافر پس آرام می گیرد بر نوکِ انگشتِ کوچکم که نشان می دهد راه سفر امروزم را

هذيان با آيينه
هذيان با آيينه

به بازوانت آویزانم با نخی از شعر هنوز خودم را می بینم که سر فرو برده در سینه ات بو می کشم ... بو می کشم و تردیدم از آن است که زیر آن پیراهن دلی باشد که ترنجم را به خون کشد آخر! صدایم کن! تو یوسف نیستی! می دانم و آن پیراهنی که با باد می آید به نبضِ هیچ دلی نتپیده برایم با این حال درآغوشم بگیر شاعر می شوم!