✔کتــ☾ــے ...
اِسمِتــــ تو בهَنـــآ مے چَرخــِــهـ ؟ تُفَمــ تو בهَنــآ مے چرخـــه آخَرِشــــ مینـבازیشــــ בور... پَســ جَــــ ـ ـ ـو نَگیرَבتـــ!
✔کتــ☾ــے ...
یه روز یه باغبونی ، یه مرد آسمونی نهالی كاشت میون باغچه مهربونی می گفت سفر كه رفتم یه روز و روزگاری این بوته یاس من می مونه یادگاری هر روز غروب عطر یاس تو كوچهها میپیچید میون كوچه باغا ، بوی خدا می پیچید اونایی كه نداشتن از خوبیا نشونه دیدن كه خوبی یاس ، باعث زشتیشونه عابرای بیاحساس پا گذاشتن روی یاس ساقههاشو شكستن آدمای ناسپاس یاس جوون برگرفت ، تكیه زدش به دیوار خواست بزنه جوونه ، اما سر اومد بهار یه باغبون دیگه شبونه یاس رو برداشت پنهون ز نامحرما تو باغ دیگهای كاشت هزار ساله كوچهها پر میشه از عطر یاس اما مكان اون گل مونده هنوز ناشناس
✔کتــ☾ــے ...
دویدیم و دویدیم .......... هیچ جا رامون ندادن گفتن که توی جاده .......... دونده ها زیادن دویدیم و دویدیم ......... فایده نداشت دویدن به همه چیز رسیدیم ........ به جز خود رسیدن دویدیم و دویدیم ......... اسفند رو دود نکردن گفتن فقط زیر لب: .......... کاش دیگه بر نگردن *** دویدیم و دویدیم ......... سیب ها رسیده بودن سه فصل آزگار بود ......... همه دویده بودن دویدیم و دویدیم ......... تا رسیدیم به دیوار اونور دیوار هم باز ........... خوردیم به خط تکرار دویدیم و دویدیم ! قصه ی زندگی بود........ که واسه اون دویدن ........ فقط دیوونگی بود!!!!!
✔کتــ☾ــے ...
گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر خرم آن روز که با دیده گریان بروم تا زنم آب در میکده یک بار دگر معرفت نیست در این قوم خدا را سببی تا برم گوهر خود را به خریدار دگر یار اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت حاش لله که روم من ز پی یار دگر گر مساعد شودم دایره چرخ کبود هم به دست آورمش باز به پرگار دگر عافیت میطلبد خاطرم ار بگذارند غمزه شوخش و آن طره طرار دگر راز سربسته ما بین که به دستان گفتند هر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت کندم قصد دل ریش به آزار دگر
✔کتــ☾ــے ...
خاک شد هر که بر این خاک زیست
خاک چه داند که در این خاک کیست
سرانجام که باید در خاک رفت
خوشا آنکه پاک آمد و پاک رفت
✔کتــ☾ــے ...
که زیبا بنده ام را دوست میدارم تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید ترا در بیکران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم کرد رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود تو غیر از من چه میجویی؟ تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟ تو راه بندگی طی کن عزیزا من خدایی خوب میدانم تو دعوت کن مرا با خود به اشکی یا خدایی میهمانم کن که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم طلب کن خالق خود را بجو مارا تو خواهی یافت که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که وصل عاشق و معشوق هم،آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد
✔کتــ☾ــے ...
نوبت من شده بود که معلم پرسید صرف کن رفتن را و شروع کردم من رفتم رفتی رفت... و سکوتی سر سخت همه جا را پر کرد سردی احساسش فاصله را رو کرد آری رفت و رفت و من اکنون تنها مانده ام در اینجا شادی ام غارت شد من شکستم در خود
✔کتــ☾ــے ...
فکرشو کن یه شب با هم یه گوشه ای تنها باشیم با چارتا دیوار و یه سقف جدا از این دنیا باشیم من باشم و تو باشی و یه جفت دلای بی قرار فرصت خوبه انتقام از لحظه های انتظار فکرشو کن عروسکم به اون شب پر التهاب چشماتو روی هم بذار، امشب به یاد من بخواب فکرشو کن دستای من رو قلب تو جون بگیره هق هق بیقرار تو، تو سینه آروم بگیره نه ساعتی باشه که شب سر بره و تموم بشه نه هیچ کسی سر برسه، ثانیه ای حروم بشه فکرشو کن عروسکم به اون شب پر التهاب چشماتو روی هم بذار، امشب به یاد من بخواب