✔کتــ☾ــے ...
اِسمِتــــ تو בهَنـــآ مے چَرخــِــهـ ؟ تُفَمــ تو בهَنــآ مے چرخـــه آخَرِشــــ مینـבازیشــــ בور... پَســ جَــــ ـ ـ ـو نَگیرَבتـــ!
✔کتــ☾ــے ...
خسته ام خسته تر از همیشه
خسته از نفس کشیدن
خسته از این زندگی
خسته از ایام گذشته
کاش میخوندم از نگاهت
کاش آب میشد دل سنگم از نگاهت
کاش آنچنان می بودی که هستی
✔کتــ☾ــے ...
آخ چقدر دلم گرفته از این دنیا از این آدمها از خودم از تو از همه دلم گرفته خیلی وقت بود اینجا رو فراموش کرده بودم یادش بخیر یه زمانی جایی بود واسه دلتنگیام بعد شعرام بعد بازم تنهایی و باز دوباره جای تنهاییام کاش می شد از خودم بگم بگم که خیلی کم آوردم بگم که چه جوری دلیو شکوندم بگم که خیلی نامردم کاش می تونستم باهاش باشم کاش می شد
✔کتــ☾ــے ...
زندگي همچون کلافي پيچ در پيچ است که اولش پيچ است وآخرش هيچ است
✔کتــ☾ــے ...
با سیم نازمژه هات یه عمره گیتارمی زنم نگاهتو کوک نکنی من خودمودارمی زنم چشمات اگه رو پنجرم طرحه ستاره نزنند دست خودم نیست دلمو به درودیوارمی زنم تواگه نباشی من مثل اون پسرکی که گمشده گوشه کوچه می شینم ازغم تو زارمی زنم ........
✔کتــ☾ــے ...
من چقد خوشبختم که به او دل دادم بی هراس و تردید ، باورش می دارم چه دلی داشت ز من ، نتوان باور کرد گله هایی می کرد که توانم کم کرد دوری چند روزه ، چقدر آزارش داد که غریب و آشنا ، نام مجنونش داد آن همه شادابی ، از وجودش دست شست نا امیدی و درد ، روح او را آشفت گفت که من چون آبم ، او وجودش تشنگی حس و حال عشق او ، آخر آشفتگی یعنی او تا این حد به دل من دل بست که به روی هر کس راه عشقش را بست حاصل این دوری ، باور قلبم بود قلب پر دردی که ، در برش سخت آسود
✔کتــ☾ــے ...
از دستان من نياموختي كه من براي خوشبختي تو چهقدر ناتوانم. من خواستم با ابيات پراكندهي شعر تو را خوشبخت كنم آسمان هم نميتوانست ما را تسلي دهد خوشبختي را من هميشه به پايان هفته به پايان ماه و به پايان سال موكول ميكردم هفته پايان مييافت ماه پايان مييافت سال پايان مييافت هنوز در آستانهي در در كوچه بوديم، پيوسته ساعت را نگاه ميكردم كه كسي خوشبختي و جامهاي نو ارمغان بياورد. روزها چه سنگدل بر ما ميگذشت ما با سنگدلي خويش را در آينه نگاه ميكرديم چه فرسوده و پير شده بوديم ميخواستيم با دانههاي بادام و خاكسترهاي سرد كه از شب مانده بود خود را تسلي دهيم هميشه در هراس بوديم كسي در خانهي ما را بزند و ما در خواب باشيم، چهقدر ميتوانستيم بيدار باشيم. يك شب پاييزي كه بادهاي پاييزي همهي برگهاي درختان را بر زمين ريختند به زير برگها رفتيم و براي هميشه خوابيديم...