"... من سبك مغز بودم. ازت عذر مي خواهم. سعي كن خوشبخت باشي... خب ديگر، دوستت دارم. اگر تو روحت هم از اين موضوع خب دار نشد تقصير من است... اما تو هم مثل من بي عقل بودي..."
و بعد شازده كوچولو مي رود به دور ها و گل را تنها مي گذارد.
شازده كوچولو فرار مي كند. از عشق... از اين كه يك گل سرخ كه مهمان نا خوانده اخترك اوست همه اختركش را عطراگين مي كند ولي دل شازده كوچولو را مي شكند و او وادار مي شود كه از اين عشق فرار كند.