کوچیک که بودیم یادت هست که! بازی می کردیم،
قایم باشک ، قایم موشک، اسمش همینا بود ! یادت هست ؟
من سر میذاشتم سینه دیوار !
تو با خنده های نخودیت می رفتی قایم می شدی !
من چشامو می بستم و می شمردم، ده. بیس...
و صدای خنده هات می اومد ...
بیام ؟
آهسته می گفتی: بیییییااا
می اومدم دنبالت، پشت در، گوشه اتاق، لابه لای پتوها، زیر میز!
با خنده هات نشونی میدادی، که بیایم
و می اومدم و می خندیدیم و چه شاد و بی خیال از آینده ...
حالا، من چشام بازه
تو دلم می شمرم، ثانیه ها رو، و روزها رو و ماه ها رو و ...
و تو میری، خنده هات رو نشونی نیست
رفتنت رو می بینم اما !
گم که میشی دیگه، میدونم، پیدات نخواهم کرد
خنده هامونو لولو خورد، روزهامونو پیشی برد
قایم باشک، این روزا، بازی همه ی آدم هاست !
شمردنش هست،
چشم گذاشتنش هست،
دیوارای بلند سفیدش هست،
جا برای قایم شدنش هم هست،
اما، پیدا شدنش نیست،
پیدا کردنش نیست،
خنده هاش .. نیست !!!
من با قطره های بارون آدم بارونی درست می کنم آدم بارونی از آدم برفی قشنگ تره آدم بارونی مثل هلو می مونه میره توی گلوی آدم بعد گیر می کنه جاش تنگ می شه نفسش می گیره طفلک داد می زنه و آدم رو تکون می ده بعد آدم حس می کنه یه چیز خوب داره گرمش می کنه آدم بارونی از چشمای آدم فرار می کنه روی لبش آدم بارونی داغه شور هم هست...