دیشب سرِ شام ... اصلا اشتها نداشتم فقط به زور نشستم سرِ میز که بقیه ناراحت نشن ... یهو یادم اومد کتی شبِ قبل یه اِسی داده بود که خواب بودمُ جواب نداده بودم بعد بهش اِس دادمُ گفتم این موقع ها واسه دخترتم دعا کن باز ریخته بهم : ( همون لحظه زنگ زد و کلی حرف زدیمُ بالاخره خندوند منُ و مجبورم کرد یکم غذا بخورم ... بعدِش فرشید اِس دادُ با حرفاش کلی آرومم کرد ... فقط خواستم بگم بهترین دوستــارو دارمممم ...
بابا #علی باید بخندههههههههههههههههههههاز ادمها نترسه..................دخترشم گریه میکنه...بعد کل دنبالروباخودت دشمن میکنی...........ببین تو ک منودیدی همه بهم میگن زشت من حالا بایدافسرده بشم یاتو ک سنی ازت گذشته @iOxygen