چشمان اشک آلود و چهره ی درهم کشیده و تمام علامات و ظواهر افسردگی هیچ یک نمی توانند چنان که باید و شاید از عهده ی بیان اندوه من برآیند. این چیزها ظاهری است و هر کسی می تواند آنها را به دروغ برخود ببندد. این ها لباس اندوه است نه خود اندوه. اما حقیقت اندوه من به هیچ چیز خارجی شبیه نیست و در قلب من پنهان است. ( ویلیام شکسپیر – ترجمه ی مسعود فرزاد – صفحه ی ۲۸ و ۲۹)
صدای تو بیداری بیشه آواز سبز برگه
صدای تو پر وسوسه مثل شب خونیه تگرگه
صدای تو آهنگ شکستن
بغض یه دنیا حرفه
تصویری از آغاز صریح قندیل نور و برفه
هیچ کی مثل تو نبود هیچ کی مثل تو منو باور نکرد
هیچ کی با من مثل تو توی نقد شب من سفر نکرد
هیچ کی مثل تو نبود ساده مثل بوی پاک اطلسی
یا بلوغ یک صدا میون دغدغه دلواپسی
هیچ کی مثل تو نبود هیچ کی مثل تو نبود
تو غرورت مثل کوه مهربونیت مثل بارون مثل آب
مثل یک جزیره دور مثل یک دریا پر از وحشت خواب
هیچ کی مثل تو نرفت هیچ کی مثل تو نبود
شعرای تنهاییمو هیچ کی مثل تو نخوند
همه حرفام مال توست همه شعرام مال توست
دنیای من شعرمه همه دنیام مال تو
هیچ کی مثل تو نبود
@✘ farHad ✘ وقتی کسی نیست . . .که خودت را فرو کنی در آغوشش و گم شوی در رویاهای شبانه اش فرقی نمیکند صبح با صدای اذان بیدار شوی یا ناقوس کلیسا . . . حتی درون خانه ی پدری ات هم احساس غربت خواهی کرد . . .!
سخت است فراموشت کنم انگاه که ستاره می خندید و من غمگين اخرین وداع پرستو رامی نگریستم دلواپس چون هوای سرد پاییز غم را چون رعد در خود می شکستم ابری نمی بارید من اما غمگين بودم ... #وداع_با_تو_مگر_میشود
تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
.
.
.
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می گویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه در این خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است
تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو یاد همه چیز را رها کرده است
غروب های غریب
در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی