زمانى که ما مدرسه مى رفتیم یک نوع املا بود به نام “املا پاتخته اى” ، در نوع خودش عذابى بود براى کسى که پاى تخته مى رفت ، یه حسى داشت تو مایه هاى اعدام در ملا عام ..........ما معلم همکلاسی ها
قرار بود با یه اسب سفید برم دنبال پسرِ آرزوهام بعد به این نتیجه رسیدم “خوو لامصب یکی دو تا نیستن که !” حالا قرار شده یه وَن بگیرم یکی یکی برم دنبالشون ! والـــــــــا !!