✔کتــ☾ــے ...
اِسمِتــــ تو בهَنـــآ مے چَرخــِــهـ ؟ تُفَمــ تو בهَنــآ مے چرخـــه آخَرِشــــ مینـבازیشــــ בور... پَســ جَــــ ـ ـ ـو نَگیرَבتـــ!
✔کتــ☾ــے ...
با اینکه حتی ، سایه ات نیز با تمسخر ، به من میخندد!... من هم به تو میخندم،اما به تمسخر هرگز!... با ترنم، به سکوت عکس یک لبخند که ترک خورده، شکسته در گوشه ای از قاب لب خشکیده من!... من به تو میخندم خنده ای، به کوتاهی یک شعر بلند، که در اعماق وجود باران، در هجوم سیلی از بارش آه، مدفون شده است!... وچه اندوه چه یک شعر بلند، نقش گل را در باغچه ای که، پر از سایه توست نخواهندش کرد، کم رنگ تر از سایه صاحب این حس قشنگ!...
✔کتــ☾ــے ...
همچو يک جام شکست ... هيچ كس تلخي آن شيشه بشكسته نديد تو مگو از دل ما بي خبري ... من تهي از همه ي احساسم باورم نيست كه آغوش كسي جز من آرام كند جان تو را باورم نيست كه جز بوسه من بنشيند به لب خسته تو اي عجب از غم تنهايي ما اي عجب زين همه رسوايي ما ...
✔کتــ☾ــے ...
عشق من از قفسِ کوچکِ قلبِ تو پريد.براي هميشهههههههههههههههههه
✔کتــ☾ــے ...
تو بگو دست کدامين نامرد شانه لطف تو را لمس نمود ؟ بوسه مست کدامين بي درد رويِ سرخينِ لبانِ تو نشست ؟ قلبم از ذلت آن بوسه شکست ... چه عجب با همه زجر تو به من وصله عشق من و تو نگسست روزگاري است مرا قصه تو خواب و نانم بربود در تهي کاسه فکر پَکَرم جز غم عشق لطيف تو نبود تو نبودي که بداني دل ما زين همه سال سياه چه کشيد از غم تو و چه يک عمر که وسواس وصال هر چه احساس مرا بود رُبود چون که جز عشق تو در سينه نبود
✔کتــ☾ــے ...
راه هاي بدون توتمومي نداره....
✔کتــ☾ــے ...
مرگ باورهاي خوبم را ببين گريه هاي بي غروبم را ببين شانه هايم زير بار غم شکست شاخه هاي سبز اميدم شکست عشق ما در شيشه فرهاد بود عشق شيرين ريشه اش در باد بود هيچ کس حرف صداقت را نزد هيچ کس دل را بر اين دريا نزد يک نفر امروز در چشمم شکست يک نفر بار سفر بست و گسست يک نفر با خاطراتم دور شد يک نفر با قصه ها محشور شد زندگي با آدماش براي من يه قصه بود توي اين قصه کسي باکسي آشنانبود همه خنجرتوي دست وخنده روي لبشون توي شب صدايي جز گريه ي بي صدانبود نميخوام مث همه گريه کنم ديگه گريه دلو وا نميکنه غصه هاي پشت اين پنجره ها غمو از دلم جدانميکنه