مهدیس
دختری با قلبی به وسعت دریا !
مهدیس
زندگی را نخواهیم فهمید اگر... !
مهدیس
چه شریف است دل غمگینی که اندوهش مانع از آن نمی شود که با دل های شاد سر کند !
مهدیس
چه ساده با گریستن خویش ،زنده می شویم و چه ساده در میان گریستن، میمیریم و در فاصله این دو سادگی ،چه معمایی می سازیم به نام "زندگی" !!
مهدیس
عجيبترين نامهاي ايراني» كوششي است از خلاصهي تحقيقات مركز آمار ايران در خصوص نامهاي نامتعارف و عجيب و غريب ايرانيان. آنچه كه در اين نوشتار كوتاه بدان پرداخته ميشود، نگاهي مصداقي دارد به تركيب نامهاي مرد/زن و بازتابهاي جالب آن...!!
همسرم نواز با صدای بلند گفت: تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟
15 سال و 10 ماه و 21 روز و 8 ساعت و 26 دقيقه قبلمی شه بیای و به دختر عزیرت بگی غذاشو بخوره؟
من روزنامه رو به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.
تنها دخترم آوا، به نظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.
ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت.
آوا دختری مودب و برای سن خود بسیار باهوش هست.
گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم:
چرا چند قاشق نمی خوری عزیزم؟ فقط به خاطر بابا.
آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:
باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید... آوا مکث کرد.
دست کوچک دخترم رو که به طرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم: قول می دهم.
بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.
ناگهان مضطرب شدم. گفتم: آوا، عزیزم، نباید برای خرید کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی. بابا اونقدر پول نداره. باشه؟
"نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام." و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.
در سکوت از دست همسرم عصبانی بودم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بود.
وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج می زد.
همه نوجه ما به او جلب شده بود.
آوا گفت: من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه!
همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بیاندازه؟ غیرممکنه! نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت: فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود می شه!
گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟
سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت: "بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟" آوا در حالی که اشک می ریخت ادامه داد: "و شما به من قول دادی که هر چی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟"
حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش!
مادر و همسرم با هم فریاد زدن: "مگر دیوانه شده ای؟"
پاسخ دادم: "نه. اگر ما به قولی که می دیم عمل نکنیم، اون هیچ وقت یاد نمی گیره به قول خودش احترام بذاره. آوا! آرزوی تو برآورده می شه"
آوا با سر تراشیده شده و صورت گرد، چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود.
صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دخترم با موی تراشیده د
این داستان ِ کوتاهه !!!!!!!! از نفس افتادم
15 سال و 10 ماه و 21 روز و 8 ساعت و 23 دقيقه قبلخسته نباشین...

15 سال و 10 ماه و 21 روز و 8 ساعت و 21 دقيقه قبلبلی..از قصه ی حسین کرد شبستری که کمتر بود ..!!