#Donbaler امکان ارسال پیامک و ایمیل زمانبندی شده فراهم شد.
دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]
(9000 دفعه)
شب بخير
شب خوش بای بای شوخی بودا یه وخ ناراحت نشی
شب خوش دنبال کننده جدید:-اچ
از لحاظ آناتومییک انگشت محسوب میشه:بی میدونستی همین هادی همین همین که آواتارش زرده تا دو ماه پیش(منظورم داوران جنینیشه)مثل اردک انگشتاش پره داشت؟
اِ؟ میدونستی یه دوست دارم اسمش سوسماره ؟ چشش به گوشتته ؟
واقعا ؟!!!! .... نمیدونستم...
نه دیگه دیروز از کیکت بهش دادم الآن سیره
اه منو به یه کیک فروخت
منو محسن شریکی خریدیم
راس میگه!
مبارکتون باشه...
باحال بود مرسی
@ღ شکوفه ღ، بخون
جووني كجايي كه يادت بخير ! :-D
عجب
صد عجب
خوب بود توو گروه ِ نقاشی میزاشتین تا اون گروه هم یه رونقی پیدا کنه...
در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند : فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند !!! عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند... ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت : ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش! عابد گفت : نه، بریدن درخت اولویت دارد... مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند، عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست. ابلیس در این میان گفت : دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است ... عابد با خود گفت : راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم ، و برگشت... بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت ، روز دوم دو دینار دید و برگرفت ، روز سوم هیچ پولی نبود! خشمگین شد و تبر برگرفت و به سوی درخت شتافت ... باز در همان نقطه ، ابلیس پیش آمد و گفت: کجا؟! عابد گفت: می روم تا آن درخت را برکنم ! ابلیس گفت : زهی خیال باطل ، به خدا هرگز نتوانی کند !!! باز ابلیس و عابد درگیر شدند و این بار ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست! عابد گفت : دست بدار تا برگردم ! اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟!! ابلیس گفت : آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی ...
یا خدا رمان ِ ؟! یا داستان ِ کوتاه...
........
آخیش... خوندم...
الان یکی دیگه اینطوری میکرد، میگفت خدا شفا بده ... خوبه خودش از همه بیشتر به مراقبتهای وِیژه در مدهآوس نیاز داره ... (خطاب به شومپتِ کبیر )
شومپت کبیر = نمیا = نیما ------------------------------------------------- شبت خوش ره.