تو پیش روی پنجره چه بی صدا نشسته ای .. و چکه چکه می چکی ، مگر که دل شکسته ای!
چرا لبان غنچه را به خنده وا نمی کنی .. ترانه سر نمی دهی،مرا صدا نمی کنی !
همیشه پشت پنجره تو را، من آه می کشم...و روی شیشه من تو را شبیه ماه می کشم !
شبیه ماه می شوی تو را نظاره می کنم .. و عکس های کینه را به خنده پاره می کنم
ولی سکوت سرد تو به شیشه سنگ می زند .. و قهر تو به سینه ام دوباره چنگ می زند ..
تصاویر متعلق به یک خیابان در اسپانیا میباشد که در فستیوال های سالیانه ای که برگزارد میشود اشخاص مختلف خود را به صورت مجسمه در میاورند و برای ساعت ها به یک حالت و بدون حرکت می ایستند. آنها در مقابل این کار زیبا توسط شهروندان و توریست ها مبالغی را به صورت هدیه دریافت میکنند.
خانمی با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار دست دوز و کهنه در شهر بوستن از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند.
منشی فوراً متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالاً اشتباهی وارد دانشگاه شده اند. مرد به آرامی گفت: «مایل هستیم رییس را ببینیم.»
منشی با بی حوصلگی گفت: «ایشان امروز گرفتارند.»
خانم جواب داد: « ما منتظر خواهیم شد.»
منشی ساعتها آنها را نادیده گرفت و به این امید بود که بالاخره دلسرد شوند و پی کارشان بروند. اما این طور نشد. منشی که دید زوج روستایی پی کارشان نمی روند سرانجام تصمیم گرفت برای ملاقات با رییس از او اجازه بگیرد و رییس نیز بالاجبار پذیرفت. رییس با اوقات تلخی آهی کشید و از دل رضایت نداشت که با آنها ملاقات کند. به علاوه از اینکه اشخاصی با لباس کتان و راه راه وکت وشلواری دست دوز و کهنه وارد دفترش شده، خوشش نمی آمد.
خانم به او گفت: «ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند. وی اینجا راضی بود. اما حدود یک سال پیش در حادثه ای کشته شد. شوهرم و من دوست داریم بنایی به یادبود او در دانشگاه بنا کنیم.»
رییس با غیظ گفت :« خانم محترم ما نمی توانیم برای هرکسی که به هاروارد می آید و می میرد، بنایی برپا کنیم. اگر این کار را بکنیم، اینجا مثل قبرستان می شود.»
خانم به سرعت توضیح داد: «آه… نه…. نمی خواهیم مجسمه بسازیم. فکر کردیم بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهیم.»
رییس لباس کتان راه راه و کت و شلوار دست دوز و کهنه آن دو را برانداز کرد و گفت: «یک ساختمان! می دانید هزینه ی یک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت و نیم میلیون دلار است.»
خانم یک لحظه سکوت کرد.. رییس خشنود بود. شاید حالا می توانست از شرشان خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: «آیا هزینه راه اندازی دانشگاه همین قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم؟»
شوهرش سر تکان داد. رییس سردرگم بود. آقا و خانمِ “لیلاند استنفورد” بلند شدند و راهی کالیفرنیا شدند، یعنی جایی که دانشگاهی ساختند که تا ابد نام آنها را برخود دارد:
دانشگاه استنفورد از بزرگترین دانشگاههای جهان، یادبود پسری که هاروارد به او اهمیت نداد.
حکایت دنبالر: @هــادی مثل س. همه رو دنبال میکند؛ @jpmfm به همه خوش آمد می گوید ؛ یک سری کپی پیست میکنند؛ یک سری مخیلات پریشان خودشون رو میران رو کیبورد؛ @BaHaRe همچنان می تازد؛@مهدیس همش آنلاینه ولی نه حرفی و نه سخنی
mahdisaaaa :P
15 سال و 7 ماه و 28 روز و 12 ساعت و 24 دقيقه قبلdokhtare nekunam namirad hargez :P

15 سال و 7 ماه و 27 روز و 22 ساعت و 25 دقيقه قبل