mahnazam
چه زشت شده ام من..
.شده ام هیچکس...
هیچکس هیچکس را نفهمید....
شده ام بیکس...
بیکس تر از آنی که
حتی در تصور
تصورم بگنجد..
mahnazam
رو رو که نِیی عـــاشق٬ ای زُلـــــفَک و ای خالَک ای نازَک و ای خشمَک٬ پابسته به خلخالَک .. با مــرگ کـــجا پیـــچد٬ آن زُلفَک و آن پیچک؟ بر چرخ کجا پرد٬ آن پَرَک و آن بالَک؟ .. ای نـــازُک نــــازُکدل٬دل جــو که دلَت ماند روزی که جدا مانی از زَرَک و ازمالَک.. اشکَسته چرا باشی؟ دلتنگ چرا گردی؟ دل همچو دل میمَک٬ قد همچو قد دالَک.. تو رستم دستانی! از زال چه میترسی؟ یارب بِرَهان اورا از ننگ چنین زالک .. من دوش تو را دیدم در خواب و چنان باشدبر چرخ همیگشتی سرمستک و خوشحالک .... میگشتی و میگفتی: «ای زهره به من بنگر ٬سرمستم و آزادم ز اِدبارَک و اِقبالَک.. درویشی وآنگه غم؟ ازمستِ نبیذی کم؟ رو خدمت آن مه کن٬مردانه یکی سالک .. برهفت فلک بگذر٬ افسون زحل مشنو! بگذار منجم را در اختر و در فالک.....
mahnazam
خوشبختی، نامه یی نیست كه یكروز، نامه رسانی، زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دستهای منتظر تو بسپارد. خوشبختی ، ساختن عروسك كوچكی ست از یك تكه خمیر نرم شكل پذیر... به همین سادگی، به خدا به همین سادگی؛ اما یادت باشد كه جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه از هیچ چیز دیگر... خوشبختی را در چنان هاله یی از رمز و راز، لوازم و شرایط، اصول و قوانین پیچیده ی ادراك ناپذیر فرو نبریم كه خود نیز در شناختنش گم شویم.. .خوشبختی، همین عطر محو و مختصر تفاهم است كه در سرای تو پیچیده است
mahnazam
گـاهـی مـثـل بـاران بـایـد بـاریـد، زنـدگـی بـخـشـیـد، طـراوت داد، و رفــــت . . /
mahnazam
نگاه کن چگونه ماه من ستاره گریه می کند برای آسمان تو !
mahnazam
ســلامتی اونایی که بی ریا بودن ولی کسی باورشون نکرد
mahnazam
پٌشت ِ پا بزن ُ پُشت ِ پلک نآزک کن به همه ی ِ زلیخاهای ِزمان یوسف ِ من باش تآ ابدُ الدّهر یعقوبتْ می مانم
mahnazam
تو این تبلیغه میگه، فلان صابون %۹۹ باکتریها رو میکشه. من از همینجا به اون %۱ باکتری، به خاطر این ایستادگیِ پر غرور و پر افتخارشون تبریک میگم..
mahnazam
هر مردی اگر بوی مرا بدهد "من" نمیشود وهر زنی اگر "عطر " ترا داشته باشد "تو" نیست ما بدجور همدیگر را گم کردیم.
mahnazam
تو خورشیدی و یا زهره و یا ماهی، نمیدانم وزین سرگشتۀ مجنون چه میخواهی، نمیدانم در این درگاه بیچونی، همه لطف است و موزونی چه صحرایی، چه خضرایی، چه درگاهی، نمیدانم ز رویت جان ما گلشن، بنفشه وْ نرگس و سوسن ز ماهت ماه ما روشن، چه همراهی، نمیدانم زهی دریای بیساحل، پر از ماهی درون دل چنین دریا ندیدستم، چنین ماهی نمیدانم...
mahnazam
آنکه از دوری عشقش شده بیمار منم آنکه تا آخر عمر است وفا دار منم آنکه در کنج خرابات جهان خاموش است و به زندان غم و غصه گرفتار منم گله دارم ز تو ای گل که گمان می کردی که به ساق و تن زیبای تو آن خار منم چشم گریان و دل از دوری تو خونین شد آنکه حالش ز فراق تو شده زار منم باورم کن که به زلف سر تو یار قسم آنکه بی جرم و گناهی شده بر دار منم آنکه دل داده ناز نگهت گشت منم آنکه از عشق تو شد آدم بد کار منم آنکه دیوانه تر از مصری زیبا رو شد آنکه بی چشم شد و پیر و خمید ، یار منم تو همان نور امیدی به دل سرو و سپیدار همی تو بدان جان که همان سرو و سپیدار منم
mahnazam
خواستند از عشق آغوش و بوسه را حذف کنند اما اما اما عشق از آغوش و بوسه حذف شد.. هی وای من ..
mahnazam
گوییند زمان طلاست اما دروغ می گویند من چشیده ام آتش است.... گذرا نیست ثانیه به ثانیه اش آتش میزند. وقتی تو در کنارم نیستی .............م