mahnazam
قصه درد دل و غصه ی شب های دراز ***صورتی نیست که جایی بتوان گفتن باز
همدمی نیست که با او به کنار آرم روز*** مونسی نیست که با او بمیان آرم راز
این چه شامی است که شقاوت که ندارد پایان*** وین چه صبحی است سعادت که ندارد آغاز
بی نیازی ندهد دهر خدایا تو بده *** سازگاری نکند خلق خدایا تو بساز
mahnazam
همیشه در زیر باران گریه کردم تا که نامحرمی نبیند اشکانی را که مرحمیست دردهای بی درمانم را..
mahnazam
تــو قـــرار مــن بـاش تـا مـن مَــــــدارت شـوم ....! چه قــــرار و مـــداری بـهـــتـر از مــــا....
mahnazam
ذهن انسان احمق مثل مردمک چشم است هر چه نور بیشتر بتابانی,تنگ تر می شود.
mahnazam
خون می گریم که چرا این دل من باز تنگ است که چرا رنگین کمان شهر من بی رنگ است که چرا نیست کسی یار دلم چرا این قلب کوچک من تنها است چرا هیچکس مرا دوست نداشت دوست داشتن من شاید که گناه است م یگویم و حدس میزنم که چرا دل تنگم شاید عشق در دل من بی سهم است...
mahnazam
تا دیداری دوباره ... بدرود عزیزان از کسانی که لایک زدند .. منو همراهی کردند ... و دیدگاه دادند ... ممنونم ........ شب بخیر
mahnazam
این روزا گویی انسان ها بیشتر به دست یکدیگر پیر میشوند تا به پای یکدیگر
mahnazam
گاهی حتی جرات نمی کنم پشت سرم رو نگاه کنم که ببینم جام خالیه یا نه !!؟
mahnazam
نه از افسانه می ترسم نه از شیطان نه از کفر و نه از ایمان نه از آتش نه از حرمان نه از فردا نه از مردن نه از پیمانه می خوردن خدا را می شناسم از شما بهتر شما را از خدا بهتر خدا از هرچه پندارم جدا باشد خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه ای وحشت نما باشد هراس از وی ندارم من هراسی را از این اندیشه ام در پی ندارم من خدایا بیم از آن دارم مبادا رهگذاری را بیازارم نه جنگی با کسی دارم نه کس با من ... بگو موسی بگو موسی پریشان تر تویی یا من ...
mahnazam
گف کدام راه نزدیک تر است؟ گفتم به کجا؟ گفت به خلوتگه دوست.گفتم تو مگرفاصله ای میبینی بین دل و ان کس که دلت منزل اوست