*mahsa*
دلم را سپردم به بنگاه دنیا و هی آگهی دادم اینجا و آنجا و هرروز برای دلم مشتری آمد و رفت وهی این و آن سرسری آمد و رفت ولی هیچ کس واقعا اتاق دلم را تماشانکرد دلم قفل بود کسی قفل قلب مرا وا نکرد یکی گفت چرا این اتاق پر از دود و آه است یکی گفت چه دیوار هایش سیاه است. یکی گفت چرا نور اینجا کم است و آن دیگری گفت و انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است! و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری ومن تازه آن وقت گفتم: خدایا تو قلب مرا می خری؟ و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست و در را به روی همه پشت خود بست و من روی آن در نوشتم: ببخشید، دیگر برای شما جا نداریم از این پس به جز او کسی را نداریم.
*mahsa*
چندین و چند روز منتظری که زنگ بزنه.. مدام گوشیتو چک میکنی.. که مبادا تماسی رو از دست داده باشی.. وقتی بالاخره زنگ میزنه.. با خونسردی به گوشیت که داره از ویبره تکون میخوره نگاه میکنی تا قطع بشه..... این نتیجه ی انتظار زیاده.. آدما از زیادی منتظر موندن خنثی میشن ......
*mahsa*
به بعضیا باید گفت : یه خورده اصالت و کمالاتتو جمع کن ما هم بشینیم ، جا نیست ! .
*mahsa*
از تـــــمام دنیـــــــــا شانــه ای مــی خواهـم برای ســـرم ، و ســــری بـــــــرای شــــــــــانــ ـــه ام ! کســی خستــــه نیسـتـــ از این بالــش هــای پَـــری ؟!