*mahsa*
دلم را سپردم به بنگاه دنیا و هی آگهی دادم اینجا و آنجا و هرروز برای دلم مشتری آمد و رفت وهی این و آن سرسری آمد و رفت ولی هیچ کس واقعا اتاق دلم را تماشانکرد دلم قفل بود کسی قفل قلب مرا وا نکرد یکی گفت چرا این اتاق پر از دود و آه است یکی گفت چه دیوار هایش سیاه است. یکی گفت چرا نور اینجا کم است و آن دیگری گفت و انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است! و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری ومن تازه آن وقت گفتم: خدایا تو قلب مرا می خری؟ و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست و در را به روی همه پشت خود بست و من روی آن در نوشتم: ببخشید، دیگر برای شما جا نداریم از این پس به جز او کسی را نداریم.
*mahsa*
هیچ چیز بدتر از اون لحظه نیست که وسط بحث متوجه میشی که حق با طرفت هست و تو رسما داری زر میزنی ...!
*mahsa*
یه “دوستت دارم”هایی هم هست …میدونی دروغه ها … ولی قلبت واسه باورش به عقلت التماس میکنه …!
*mahsa*
بعضی چیزها را با "پول پدر" هم نمیشود خرید...! مثل برگشتن به گذشته های شیرین...
*mahsa*
خَستــــه ام….! امــــا تَحمـُـــل مـی کُنــم… خُــــدایـــا روزِگـــارت با من و احساسم بـَــد تـــا کـــرد…!
*mahsa*
. اگر تو آمریکا هم قوانین نامگذاری شرکتها مثل ایران بود اسم شرکت اپل میشد : سیبپردازان سیستمگستر غرب ! .
*mahsa*
تو صف نون بودم دیدم۲ تا پسر هفت هشت ساله سر نوبت با هم بحث میکردن .. اولى : برو بابا ! دومى : به من نگو بابا به من بگو عمو ، به من که میگى بابا من نسبت به تو احساس مسئولیت پیدا میکنم!! اصن یـه وضیه