*mahsa*
دلم را سپردم به بنگاه دنیا و هی آگهی دادم اینجا و آنجا و هرروز برای دلم مشتری آمد و رفت وهی این و آن سرسری آمد و رفت ولی هیچ کس واقعا اتاق دلم را تماشانکرد دلم قفل بود کسی قفل قلب مرا وا نکرد یکی گفت چرا این اتاق پر از دود و آه است یکی گفت چه دیوار هایش سیاه است. یکی گفت چرا نور اینجا کم است و آن دیگری گفت و انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است! و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری ومن تازه آن وقت گفتم: خدایا تو قلب مرا می خری؟ و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست و در را به روی همه پشت خود بست و من روی آن در نوشتم: ببخشید، دیگر برای شما جا نداریم از این پس به جز او کسی را نداریم.
*mahsa*
عاشقم من........ عاشق بی قرار توام من....
*mahsa*
دلم گرفت ای هم نفس پرم شکست تو این قفس تو این قمار تو این سکوت چه بی صدا نفس نفس از نا محربونی ها دارم از غصه می میرم رفیق روز تنهایی یک روز دستات و می گیرم تو این شب گریه می تونی پناه حق حقم باشی تو ای هم زاد هم خونه چی میشه عاشقم باشی دوباره من دوباره تو دوباره عشق دوباره ما دو هم نفس دو هم زبون دو هم صفر دو هم صدا تو ای پایان تنهایی پناه آخر من باش تو تو این شب مرگی پاییز بهار باور من باش بزار با مشرق چشمات شبم روشن ترین باشه می خوام آئینه ی خونه با چشمات هم نشین باشه دلم گرفت ای هم نفس پرم شکست تو این قفس تو این قمار تو این سکوت چه بی صدا نفس نفس
*mahsa*
چه زیبا! گفتم دوستت دارم !چه صادقانه پذیرفتی!
چه فریبنده ! آغوشم برایت باز شد !چه ابلهانه! با تو خوش بودم !
چه كودكانه ! همه چیزم شدی ! چه زود ! به خاطره یك كلمه مرا ترك كردی !
چه ناجوانمردانه ! نیازمندت شدم ! چه حقیرانه! واژه غریبه خداحافظی به من آمد!
چه بیرحمانه! من سوختم
*mahsa*
یا تا لیلی و مجنون شویم افسانه اش با من بیا با من به شهر عشق رو کن خانهاش با من نگو دیوانه کو زنجیر گیسو را زهم وا کن دل دیوانه ی دیوانه ی دیوانه اش با من بیا تا سر به روی شانه ی هم راز دل گوییم اگر مویت به رویت شد پریشان شانه اش با من نگو دیگر به من اندر دل اتش نمیسوزد تو گرمم کن به افسونت گرمی افسانه اش با من چه بشکن بشکنی دارد فلک بر حال سرمستان چو پیمان بشکنی بشکستن پیمانه اش با من در این دنیای وا نفسای بی فردا خدایا عاشقان را غم مده شکرانهاش با من
*mahsa*
با تو از عشق میگفتم از پشیمانی و از اینکه فرصتی دوباره هست یا نه ؟!… در جواب صدایی بی وقفه می گفت: “دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد!!!”
*mahsa*
چیزیم نیست خرد و خمیرم فقط همین کم مانده است بی تو بمیرم فقط همین از هرچه هست و نیست گذشتم ولی هنوز در عمق چشمهای تو گیرم فقط همین
*mahsa*
دلبرکم چیزی بگو به من که از گریه پرم به من که بی صدای تو از شب شکست می خورم دلبرکم جیزی بگو به من که گرم هق هق ام به من که آخرینه ی اواره های عاشقم چیزی بگو که آینه خسته نشه از بی کسی غزل بشن ترانه هام نه هق هق دلواپسی
*mahsa*
گرچه سکوت بلندترین فریاد عالم است
ولی گوشم دیگر طاقت فریادهای تو را ندارد
کمی با من حرف بزن…