mahur
تـــــــــو را خــــودم چـــــشم زدم! بــــس که نوشتمت مـــــــــیان شعــــــــرهام بـــــی آن که اسفـــــــــند بچــــــــرخانم مـــــــــیا ن واژه ها!! حــــــــــرف بــــزن ... دلتنـــــــــگم....
mahur
لبخند که می زنم پیدایم می کنی باران می بارد، تو از کنارم می گذری فریاد نمی کشم که بازگردی می دانم امشب این آسمان تاب ماه را ندارد لبخند می زنم، فراموش می کنم..
mahur
جایی هست که دیگه کم میاری از اومدن ها , رفتن ها , شکستن ها . .. . جایی که فقط میخوای یکی باشه ، یکی بمونه نره واسه همیشه کنارت باشه من الان اونجام .....! ... تو کجایی ؟
mahur
با تو بودن، تاوان سنگینی داشت .... همین که ... دیگر دلم نمی لرزد ... از عاشقانه های ... هیچکس !
mahur
قـ ـایـ ـقی دارم و بـ ـادبـ ـانـ ـی گشـ ـوده در گـ ـذر بـ ـادهـ ـایـ ـی کـ ـه گـ ـاهـ ـی قهـقـ ـه است گـ ـاهـ ـی هـ ـق هـ ـق ...
mahur
چه ساده با گريستن خويش زنده مي شويم و چه ساده در ميان گريستن مي ميريم و در فاصله ي اين دو به سادگي چه معمايي مي سازيم به نام زندگي
mahur
گفتی که باز میگردی اما باور نکردم گفتی که عاشقی ومن باز باور نکردم گفتی وفا داری به عهدی که بستی اما من همچنان در تردید بودم امروز آمدی اما بدون قلبی که داشتی عاشقی بدون احساسی به من وفاداری اما نه به عهدی که با من یسته بودی..... دیدی تمام وحشتم امروز یقین شد من در حسرت روزای بی فردا عمرم تموم شد
mahur
آن قدیمها، شما یادتان نمیآید، فقط علامتِ تعجب بود. برای بیانِ یک مجموعهی گستردهای از حسها همین یک ! را داشتیم که بگذاریم تهِ جملههایمان. عصبانیت و شوخی و ... حالا دونقطهدی هست، دونقطهپرانتز هست، دونقطهفیلان هست. اصلن این اسمایلیها که بیخود سروکلهشان پیدا نشده که، آمدهاند کمک. آمدهاند دست ما را بگیرند ببرند در غارهای نیاکانمان. نشانمان بدهند که آن قدیمترها که ملت با اشکال و صورتها و صورتکها حرفهایشان را مینوشتند، چه همه سوءتفاهمها کمتر بود.
mahur
دنیا عجیبی هست یه روز تو اوج تنهایی امد گفت دوست دارم گفت عاشقتم . حالا با وجود من تنها نبود بهش بال و پر دادم رفت تو آسمون ها انقدر رفت که دیگه دست خود من هم بهش نمی رسید تا یه روز فرود اومد از اسمون گفتم حرفی بزن با من گفت حرفی بین ما نیست .تازه فهمیدم پرنده های آسمونی شکارش کردن . دیدم زمین هم زیر پا هایم را خالی کرد با خودم عهد بستم دیگر به هیچ جوجه ایی بال و پر ندهم حالا خودم تو آسمون ها هستم و پرنده ها دنبالم اما نمی خواهم شکار آن ها شوم شاهینی می شوم و بر آسمان ها حکم رانی می کنم آری یک بار کاملآ سوزاندی من و بال و پر هایم را اما دوباره بال در آوردم اما این دفعه دیگر فرود نمی آیم برای کسی.خصلت انسان ها نابود کردن برای قدرت هست اما انسانیت را با تمام شعار هایش در داخل خود کشتم با تمام قدرت چون شاهینی در آسمانها پرواز خواهم کرد و همچو گرگی در زمین که بر دست هیچ انسانی بوسه نمی زند
mahur
ديشب يه پشه رو تو هوا گرفتم، .... .... .... ... ... ... .... تا اومدم تو مشتم لهش كنم ديدم دستم خيس شد، فك كردم خونه، دستمو وا كردم ديدم داره گريه ميكنه، گفتم چته؟! خودتو زدي به موش مردگي؟ يهو بغضش تركيد و گفت: اي بابا! گوشت كه خيلي وقته نميخوريد، مرغ هم كه شده كيلوئي 8000 تومن، اونم ديگه كسي نميخوره، خوناتون مزه ترب سفيد ميده... ما خودمون ميخوريم ولي بچه هامون يه هفتهاس لب به خون نزدن ... ديگه بغض امونش نداد مـُرد !
mahur
خدای پشه ای که 6 طبقه میاد بالا حقشه که نیش بزنه! زحمت کشیده.... نوش جونت
mahur
از رها کردن نترس .... هيچ کس نمي تواند چيزي که مال توست را از تو بگيرد ! و تمام دنيا نمي توانند ؛ چيزي که مال تو نيست را برايت حفظ کنند .