mahur
شعر جدید یاس در مورد امتحانات: از چی بگم برات ؟ انتظار داری چه چیزی از جیب من در آد ؟ جز یه کاغذ سفید پاره ؟ خب آره رفیق تقلب توشه ولی باخودکار سفید ! ... تو هم مثل منی کم درد نداری ، درد اصلیت اینه که علاقه ای به درسم نداری . من کسی نیستم با این امتحانا دردم بگیره ولی این نمره ها رو کی میخواد گردن بگیره
mahur
من فکر میکنم این مادر و فرزند حتی با داشتن بیماری سرطان هنوزم زیبا هستن...
mahur
پسره ميگه من عاشقتم ميخوام باهات ازدواج کنم. دختر: خونه داري؟ نه... دختر حرفشو قطع ميکنه: بي ام و داري؟ ... نه... ... ... ... ... ... چقدر حقوق ميگيري؟ پسر: حقوق ندارم آخه... دختر: برو گمشو چي فکر کردي به من پيشنهاد دادي؟ و ميره پسر با خودش مي گه: من چندتا ويلا دارم خونه واسه چي؟ يه پورشه با بنز دارم بي ام و دوست ندارم. چجوري حقوق بگيرم وقتي خودم مدير شرکتم؟ و اينگونه بود که پسر رفت و دختر تـــــُـــرشيد
mahur
نامه كودكي كه از رياضي متنفر بود "رياضي عزيز لطفا زود زود بزرگ شو و مسئله خودت حل كن و به ديگران تكيه نكن
mahur
پدرم ; مـثلِ زمستـان تنهـاست ، بَـرف هـایَـش اَبـدیست !!! مـادرم ; گوشـه ای از پـائـیز است ، گـیسوانش رنگی ، صـُورتش پَـژمرده !!! مـثلِ تـابستـانی ، بـاز مَـن تـب دارم هَـوسِ خــُوردنِ خــُود را دارم !!! نـازنینـم . . . تـُویِ نقـاشیِ خــُود ، در میـانِ گل هـا ، چـه بَـهاری شـُده است خـنده اش می گوید ; هَـوس ام را بـایَـد ، پـُشتِ دُود سیگار قـایم بُـکنم فـصل هـا را بـایَـد ، هَـرچـه هَـم کم یـا بـیش ; مَـن نیـز ، بـازی بُـکن
mahur
اینقدر نگو : اگه ببخشم کوچک می شوم ، اگه با گذشت کردن کسی کوچک می شد ، خدا اینقدر بزرگ نبو
mahur
زیبا ترین دریا... دریایی است که هنوز در آن نرانده ایم زیباترین کودک.... هنوز شیرخواره است زیباترین روز ... هنوز فرا نرسیده است و زیباترین سخنی که میخواهم با تو گفته باشم... هنوز بر زبانم نیامده است...
mahur
میخواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که پدر تنها قهرمان بود عشق, تنها در آغوش مادر خلاصه میشد بالا ترین نقطه ی زمین شانه های پدر بود بدترین دشمنانم, خواهر و برادران خودم بودند تنها دردم , زانو های زخمی خودم بود تنها چیزی که میشکست, اسباب بازی هایم بود...
mahur
دیگه گذشت اون زمون که میگفتن کبوتر با کبوتر.ببین چه عاشقانه کنار هم نشستن
mahur
چقدر زود همه چیز تمام شد ... چقدر ساده و راحت دل بستیم ... و چه آسان دل كندیم ... مانند بازیهای كودكی مان بود ... كه خیلی زود تمام می شد و هر كس بسویی می رفت ... تمامی زمزمه های عاشقانه را آموختیم ... زبان نگاه را فهمیدیم ... افسوس كه نه كلمه ای از آن زمزمه ها را درك كردیم ... و نه به نگاه هایمان عمل ... حالا هیچ یك از ما نمی داند بر دیگری چه می گذرد .
mahur
(( نرسیده به درخت، كوچه باغی است كه از خواب خدا سبز تر است و درآن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است. می روی تا ته آن كوچه كه او پشت بلوغ، سر بدر می آورد، پس به سمت گل تنهایی می پیچی، دو قدم مانده به گل، پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد. در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی: كودكی می بینی رفته از كاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور و از او می پرسی خانه دوست كجاست. ))