محمد مهدی
پس پنجره فصل پائیزیه.. داره دست تکون میده ابرسیاه هوا سردو غمگین و بارونیه.. درست مثل من توی این لحظهها
محمد مهدی
فکر می کردم تو همدردی ولی نه! تو هم، دردی...
محمد مهدی
با شما هستم . اين درها را باز كنيد . من به دنبال فضايي مي گردم . لب بامي ؛ سر كوهي؛ دل صحرايي كه در آنجا نفسي تازه كنم . آه
محمد مهدی
مشت مي كوبم بر در . پنجه مي سايم بر پنجره ها . من دچار خفقانم خفقان. من به تنگ آمده ام از همه چيز . بگذاريد هواري بزنم . آيیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی !!
محمد مهدی
می گویند ، زمان طلاست... اما من چشیدم.. دروغ میـگویند.. زمان آتـش است ... !! گـذرا نیـست... ثانیـه به ثانیـه اش میـسوزاند ، و تا به شعله ات نکشد ، نمی گذرد ...!
محمد مهدی
به نبودنم مشکوکی در بودنم مردد از هیچ گلایه می سازی ...از همه چیز بهانه من کجای این نمایشم ؟
محمد مهدی
میروم تا خودم را خالی کنم از خاطراتی که کم کم دارد شعور شکسته ام را به تلی از خاکستر عمر تبدیل میکند میروم اما کجا نمیدانم !!!به نظر شما کجا برم؟
محمد مهدی
در رخت خواب هستم ، خودم را گول میزنم که خوابم ببرد ! ولی خبری از خواب نیست ! هرچه تمرین مرگ میکنم باز هم نمی میرم ! چشم هایم را می بندم ! هستــــــی را به دست به باد می دهم و پرواز میکنم ! به جایی می روم که دیگر... عشقی نیست ! علاقه ای نیست ! زندگی نیست ! پولی نیست ! کاری نیست ! باری نیست ! هیچی نیست ! ساعت ها را نابود میکنم تا عقربه های ساعت زمان را مشخص نکنند ! همه چیز را از مـــغز پوچم بیرون میکنم و اندکی به صدای آب خدا گوش میدهم ! به سبزی درختان خدا نگاه میکنم ! به زیبایی نور خورشید که از لابلای درختان با من قایم موشک بازی میکند ! فقط گوش میدهم ! آنقدر گوش میدهم تا آن لحظه درونم به پاکی به خاطر سپرده شود ....
محمد مهدی
راه آشتی را کسی باید بیابد که خود سبب جدایی شده است
محمد مهدی
یاد اون روزها بخیر. وقتى من بچه بودم، مادرم یک تومن به من مى داد و مرا به فروشگاه مى فرستاد و من با ٣ کیلو سیب زمینى، دو بسته نان، سه پاکت شیر، یک کیلو پنیر، یک بسته چاى و دوازده تا تخم مرغ به خانه برمى گشتم. اما الان دیگه از این خبرها نیست... !همه جا توى فروشگاه ها دوربین گذاشته اند
محمد مهدی
سوال گزینه ای : اگر مادر زن و یا زن شما در حال غرق شدن باشند و شما فقط یک حق انتخاب داشته باشید میروید سینما ؟ یا رستوران !؟
سوگند جان.../
12 سال و 10 ماه و 27 روز و 18 ساعت و 14 دقيقه قبل
12 سال و 10 ماه و 27 روز و 18 ساعت و 14 دقيقه قبلبرن حرفاشون رو بزنن هر چی خودشون تصمیم گرفتن.../
12 سال و 10 ماه و 27 روز و 18 ساعت و 13 دقيقه قبلباشه واستا عکساش رو الان بهت خطاب میدم ببین پسرم چه چیزی یه

12 سال و 10 ماه و 27 روز و 18 ساعت و 9 دقيقه قبلبعد عکسا رو نشون هانا خانم بده
باشه داش.../
12 سال و 10 ماه و 27 روز و 18 ساعت و 6 دقيقه قبل