محمد مهدی
شب سردی است، و من افسرده راه دوری است، و پایی خسته تیرگی هست و چراغی مرده می کنم تنها از جاده عبور دور ماندند ز من آدمها سایه ای از سر دیوار گذشت غمی افزود مرا بر غمها فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر سحر نزدیک است هر دم این بانگ برآرم از دل وای این شب چقدر تاریک است خنده ای کو که به دل انگیزم؟ قطره ای کو که به دریا ریزم؟ صخره ای کو که بدان آویزم؟ مثل این است که شب نمناک است دیگران را هم غم هست به دل غم من، لیک غمی غمناک است.
محمد مهدی
ديرگاهي است در اين تنهايي رنگ خاموشي در طرح لب است . بانگي از دور مرا مي خواند، ليك پاهايم در قير شب است . رخنه اي نيست در اين تاريكي : در و ديوار بهم پيوسته . سايه اي لغزد اگر روي زمين نقش وهمي است ز بندي رسته . نفس آدم ها سر بسر افسرده است . روزگاري است در اين گوشة پژمرده هوا هر نشاطي مرده است . دست جادويي شب در به روي من و غم مي بندد . مي كنم هر چه تلاش، او به من مي خندد . نقش هايي كه كشيدم در روز، شب ز راه آمد و با دود اندود . طرح هايي كه فكندم در شب، روز پيدا شد و با پنبه زدود . ديرگاهي است كه چون من همه را رنگ خاموشي در طرح لب است . جنبشي نيست در اين خاموشي : دست ها، پاها در قير شب است.
محمد مهدی
نميخوام به جزمن دوست دار ديگري باشي نميخواهم براي لحظه اي حتي به فكر ديگري باشي نميخواهم صفاي خنده ات را ديگري ببيند نميخواهم كسي نامش،برلبهاي توبنشيند نميخواهم به غيرازمن بگيرد دست تودستي نميخواهم كسي يارت شوددرراه اين هستي
محمد مهدی
در غريبي ناله ها کر دم کسي يادم نکرد ، در قفس جاندادم و صياد ازادم نکرد، ضربه مردم چنان از زندگي سيرم نمود، آرزوي مرگ کردم مرگ هم يادم نکرد
محمد مهدی
گوش کن ...یک نفر ...آنطرف پنجره ی بسته...تورا میخواند! و نسیم...لای این پرده ی آویخته رامی کاود... تا تو را در یابد، نورخورشید که از منزل پر مهر خدا آمده است...لب درگاه تو در یک قدمی می ماند... قلب این پنجره از دست غم پرده، به تنگ آمده است! پرده را برداریم ، دل این پنجره را باز کنیم..!
محمد مهدی
وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی. که بس دور است بین ما ....
محمد مهدی
بهت نگفتم تا حالا اینکه چقد دوست دارم اما حالا بهت می گم بی تو دارم کم می یارم بهت نگفتم تا حالا که بدجوری عاشقتم بهت نگفتم تا حالا اما حالا بهت می گم ...
محمد مهدی
سلام خدا جون … میدونم ازم دلخوری ، میدونم چند وقته بهت سر نزدم ، میدونم چند وقته فراموشت کردم ! خدا جون میخوام واست از دلتنگیم بگم ، میدونم مثه همیشه سنگه صبورمی .. دلم خیلی گرفته ، این بار نه از دور و بریهام ، نه از دنیا ، از خودم !! یه مدته حضورت توی لحظه های بودنم احساس نمیشه ! یه مدته بودنت توی زندگیم کمرنگ شده ! یه مدته از گناه ابایی ندارم ! یه مدته دیگه از سنگینی نگاهت شرم ندارم ! یه مدته توی مرداب زندگی غرق شدم ! یه مدته بنده ی ناسپاس شدم ! یه مدته مغرور شدم ! خدا جون نمیدونم چرا دیگه صدای اذونت آرومم نمیکنه ! یه مدته شنیدن صدای “الله اکبر ” اذونت مضطربم میکنه ! اظطراب از فاصله ی افتاده بین من و تو خدا جون … تو کمکم کن !! نذار از تو تهی بشم ، نذار با نبودنت بمیرم !
محمد مهدی
از این بن بست بی فردا رهایم کن از این دیروز و امروزها رهایم کن از این صحرای بی باران رهایم کن از این مرداب ماندنها رهایم کن از این شبهای بی تابی رهایم کن از این خواب پریشانی رهایم کن از این دریای طوفانی رهایم کن از این امواج سوزانی رهایم کن از این دنیای دلتنگی رهایم کن از این روزای تکراری رهایم کن از این بی تو بودنها رهایم کن از این دلهره نبودنها رهایم کن
محمد مهدی
دلم برات تنگ شده….. اما من… من میتونم این دوری رو تحمل کنم… به فاصله ها فکر نمیکنم …… میدونی چرا؟؟ آخه … جای نگاهت رو نگاهم مونده …. هنوز عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام کنم…. رد احساست روی دلم جا مونده … میتونم تپشهای قلبت رو بشمارم ….. چشمای بیقرارت هنوزم دارن باهام حرف میزنن…. حالا چطور بگم تنهام؟؟ چطور بگم تو نیستی؟؟ چطور بگم با من نیستی؟؟ آره! خودت میدونی…. میدونی که همیشه با منی …. میدونی که تو ، توی لحظه لحظه های من جاری هستی…. آخه تو ، توی قلب منی… آره ! تو قلب من…. برای همینه که همیشه با منی… برای همینه که حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی… برای همینه که میتونم دوریت رو تحمل کنم… آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه… هر وقت حس میکنم دیگه طاقت ندارم…. دیگه نمیتونم تحمل کنم… دستامو میذارم رو صورتم و یه نفس عمیق میکشم…. دستامو که بو میکنم مست میشم… مست از عطرت !! صدای مهربونت رو میشنوم … و آخر همه ی اینها به یه چیز میرسم…..! به عشق و به تو….. آره… به تو !! اونوقت دلتنگیم بر طرف میشه… اونوقت تو رو نزدیکتر از همیشه حس میکنم…. اونوقت دیگه تنها نیستم
محمد مهدی
امروز هم گذشت یه روز دیگه از روزهای بی تو بودن هنوز از این روزهای وحشتناک باقی مونده … تنهای تنها میون این همه آدم سخته.
محمد مهدی
تو همونی که صدام کرد.. اسممو به یادم آورد منو آغوشش گرفت و.. صد دفعه با من زمین خورد...
سوگند جان.../
12 سال و 10 ماه و 27 روز و 19 ساعت و 8 دقيقه قبل
12 سال و 10 ماه و 27 روز و 19 ساعت و 7 دقيقه قبلبرن حرفاشون رو بزنن هر چی خودشون تصمیم گرفتن.../
12 سال و 10 ماه و 27 روز و 19 ساعت و 7 دقيقه قبلباشه واستا عکساش رو الان بهت خطاب میدم ببین پسرم چه چیزی یه

12 سال و 10 ماه و 27 روز و 19 ساعت و 2 دقيقه قبلبعد عکسا رو نشون هانا خانم بده
باشه داش.../
12 سال و 10 ماه و 27 روز و 18 ساعت و 59 دقيقه قبل