بهش که سلام میکردیم جواب نمیداد..میگفت خانوما خواهشا با من صحبت نکنید..بعدش خیلی خصوصی بدون اینکه کسی بفهمه به بعضیامون سلام میکرد که ازش ناراحت نشیم..و ما نمیدونستیم چه مرگش بود..ازش میپرسیدیم ولی جواب نمیداد.مرتب میگفت من مال زمان شما نیستم ..گفتم پس مال چه زمانی هستی؟فکر کنم 14 سالم بود..گفت 100 سال بعد از شما..گفتم شایدم 100 سال قبل...موقه ی رفتن که میشد یه خدافظی معروف داشت که حالا به هرکی از دوستای اون دورانم بگم، جواد رو به خاطر این خدافظی به یاد میارن..خوب یادم نیس ولی میگفت بدرود فرهاد فرانسه-آوریل-گورستان می نی و یه تاریخی هم میزد...و هربار که ازش میپرسیدیم .. فقط می رفت .. بهش گفتم فکر میکنی کی هستی؟ همش میگفت من کسی نیستم .. من سال هاست که مردم..
حرفای زیادی دربارش بود .. بعضیا میگفتن خیلی دختربازه..بعضیا میگفتن آدم درستی نیست..بعضیا میگفتن کلا آدم نیس .. بعد از یه مدت هم رفته بود تو تیریپ بسیجی بودن و به قول خودش منو امر به معروف میکرد ... مرتب میپرسید نمازتو خوندی؟روزه هاتو میگیری؟یه بارم وقتی داشت واسم احکام دین رو میگفت با بهترین دوستش دعواش شد و دعوا خیلی اوج گرفت.فُش ها از حد خودشون خارج شدن و اون روز آخرین باری بود که دیدمش
شازده کوچولو از سیارشون زنگ زد به روباه گفت : چرا آدمها اینقدر از هم دیگه بُت میسازن ؟ صدا آمد : از بی ادبان ! فهمید اشتباهی شماره لقمان رو گرفته قطع کرد !
تبریک ویژه به همه هواداران استقلال که دیروز با برد تیم الهلال غیرت ایرانی رو بار دیگر به نمایش گذاشتنند . دست مریزاد .بابادمتون گرم .....لایک کنین همه هواداران پورشور .شوق استقلالیها.....
شراب خواستم. گفت : " ممنوع است " آغوش خواستم. گفت : " ممنوع است" بوسه خواستم. گفت : " ممنوع است " نگاه خواستم. گفت: " ممنوع است " نفس خواستم. گفت : " ممنوع است " حالا از پس آن همه سال دیکتاتوری عاشقانه ، با یک بطری پر از گلاب ، آمده بر سر خاکم و به آغوش می کشد با هر چه بوسه ، سنگ سرد مزارم را چه ناسزاوار عکسی را که بر مزارم به یادگار مانده ، به آرامی اشک می ریزد . تمام تمنای من اما سر برآوردن از این گور است تا بگویم هنوز بیدارم. سر از این عشق بر نمی دارم
یك روز صبح روزنامه نگاری داشت به سر كار می رفت كه به خاطر تصادفی كه شده بود توی ترافیك گیر افتاده بود. او می خواست كارش را انجام بدهد و از تصادف خبری تهیه كند .جمعیت زیادی دور محوطه تصادف جمع شده بودند بنابراین خبرنگار برای رساندن خود به محل تصادف فكری كرد و بعد فریاد زد بذارید رد شم من پسرشم من پسرشم وقتی به صحنه نزدیك تر شد فكر می كنید چی دید. . . . . . . . . . . . . یك الاغ